۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

Dead wrong


دخترک با احتیاط در کوچه ی تاریک حرکت می کرد . می ترسید . دلش می خواست زودتر به خانه برسد.
احساس کرد چند نفر او را دنبال می کنند .
صدایی شنید : امشب مال مایی خوشگله .
دستی او را از پشت گرفت . با نا امیدی جیغ کشید و کمک خواست.
شش نفر بودند. قیافه های خشن و دوتایشان چاقو در دست داشتند.
در حالی که حرکت دست یکی از آنها را روی بدنش حس می کرد به جیغ کشیدن ادامه داد.
-: هر چی می خوای جیغ بزن . هیچکس صداتو نمی شنوه
یکی از آنها که جای زخمی روی صورتش برق میزد کیف دستیش را بزور از او گرفت و شروع به گشتن درونش کرد.
با نیشخند کریهی گفت : چیز دندونگیری این تو نیست . باید خودت جبرانش کنی.
ناگهان سایه ای در انتهای کوچه پدیدار شد . سایه ی یک مرد که بارانی پوشیده بود
با تحکم گفت: ولش کنین.
اوباش خندیدند و یکی از آنها گفت : مث اینکه دوست داری صورت قشنگت رو خط خطی کنیم؟
مرد با سرعتی باور نکردنی خودش را از انتهای کوچه به آنها رساند و گلویش را به تیغه ی چاقوی لاتی که جلو آماده ی درگیری ایستاده بود چسباند : سعیتو بکن
-:" مث این که دیوونه س بچه ها . ولی بد نیست حالش رو بگیریم. " و تیغه ی چاقو را روی گلوی مرد کشید . زخم به همان سرعتی که ایجاد شده بود ناپدید شد.
از آستین بارانی مرد تیغه ی بلندی بیرون آمد و او تیغه را در شکم لات چاقو بدست فرو کرد.
بقیه که شاهد صحنه بودند دست از سر دخترک برداشتند و به مرد حمله کردند. دخترک با وحشت خود را به دیودار چسباند و چشمانش را بست .
درگیری آغاز شد و قطرات خون و اعضای قطع شده بود که به اطراف پرتاب می شد تا زمانی که تنها کسی که ایستاده بود مرد بارانی پوش بود.تیغه ی متصل به دستش را با لباس یکی از اوباش پاک کرد و تیغه دوباره سرجایش برگشت. به آرامی به سمت دخترک رفت و صورتش را نوازش کرد.
دخترک گفت : ممنونم . ممنون که منو نجا دادی
مرد زمزمه کرد :" متاسفانه امروز روز بدشانسیته چون جای یه قهرمان یه هیولا نصیبت شده "
موهای دختر را از روی گردنش کنار زد و دندانهای نیشش را در گردن دختر فرو کرد.

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

Apocalypse Grand Finale


دختر و پسر زخمی خودشون به ماشین دخترک رسوندن و سوار شدند و به سرعت از اونجا دور شدند. خودشون می دونستند وقت زیادی ندارن و به زودی جزو جسد های مترک میشن.
بنابر ماشین رو روندند و رسیدند به جای امن که هنوز آلودگی بهش نرسیده بود و بعد از یه معاشقه ی طولانی رو صندلی عقب ماشین هر کدوم یه گلوله تو مغز خودشون خالی کردند.
اینطوری بود که پرونده ی نوع آدمیزاد با خودکشی تنها بازماندگانش به پایان رسید و این دو نفر سیبی که اجدادشون خورده بودند رو بالا آوردند.
واقعا سیاره ی زمین زیباست اگه نکبت وجود آدمیزاد ازش پاک شه.

۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

Apocalypse Pt.4

جسدهای متحرک بوی گوشت را از درون آپارتمان دخترک استشمام کرده بودند و خودشان را محکم به در می کوبیدند.
پسر و دختر کنار هم دراز کشیده بودند و سیگار دود می کردند . دخترک آشکارا با حضور پسر اعتماد به نفس و آرامش پیدا کرده بود.
در میان صدای ناله های جسد ها و ضرباتشان به در رو به پسر گفت : هیچ فکر نمی کردم واسه کسی اهمیت داشته باشم که بیاد دنبالم ... فکر نمی کردم کسی زنده باشه
-: من هم فکر نمی کردم تو زنده باشی .... موبایل ها هم قطع بود و تنها راه فهمیدنش این بود که بیام دنبالت .
-: حالا چیکار می خوایم بکنیم.
-: دو راه داریم ، یا بمونیم اینجا که معلوم نیست تا کی در جلوی این جونورا دووم بیاره و بریزن تو .... یا این که بریم بیرون و دنبال یه جای امن بگردیم.
-: من می ترسم
(پسر با خنده ی بلند ) : اتفاقا من هیچ وقت به اندازه ی امروز تفریح نکردم . استرس هم جزئی از تفریحه . ماشینت سالمه؟
-: آره
-: پس راه بیفت بریم . (اسلحه کمری را به دختر می دهد ) می تونی از این استفاده کنی ؟ من با چاقو پشتیبانیت می کنم
- : تا حالا همچین کاری نکردم ولی سعی می کنم
(اسلحه را می گیرد ) ببین این ضامنه ، اینجوری مسلح میشه و اینجوری هم خشاب رو عوض می کنی . سرشون رو نشونه بگیری فکر می کنم مساله حل باشه . سه تا خشاب یدک هم دارم که باید یه جایی بذاری که سریع بتون عوض کنی. مشکلی که نیست؟
-: نمی دونم ... فکر نکنم
-: اگه می خوای زنده بمونی باید مطمئن باشی .... من با سه شماره در رو باز می کنم و تو روبروی در می ایستی و می زنیشون . هر چه بیشتر بهتر منم کنار در مواظبم که اگه یکیشون خواست بیاد تو سلاخیش کنم
آماده ای؟
1
...
2
...
3

(صدای شلیک های متوالی)

Apocalypse Pt.3

در حالی که راهش از بین مرده های از گور بازگشته با ضربه های چاقو و شلیک اسلحه به سمت آپارتمان دخترک باز می کرد زمین خورد خورد و یکی از جسد ها روی او پرید . چشمها و دندانهای جسد از میان خونهای روی صورت له شده اش می درخشید و آب دهانش بیرون می چکید .
چاقویش را محکم در کاسه ی چشم جسد فرو کرد و سینه خیز با شلیک های پیاپی خودش را به درب آپارتمان رساند . ایستاد و با لگد درب را شکست و داخل آپارتمان پرید . سعی کرد درب را ببندد و برای این کار مجبور شد دست جسدی که از لا در بیرون مانده بود و نا امیدانه به دنبال گوشت آدمیزاد در هوا چنگ می زد را قطع کند.
خانه خالی بود .... دخترک تنها زندگی می کرد .
برق قطع بود . فندکش را روشن کرد و در نور آن با احتیاط از پله ها بالا رفت .
دخترک که در گوشه ی دیوار نشسته بود و زانوهایش را مثل بچه ها بغل کرده بود و می لرزید . با دیدن او جیغی کشید و با حالت هیستریک خودش را به دیوار چسباند.
پسر لبخندی و زد و با خونسردی سیگاری روشن کرد : " خوب دنیا به آخر رسیده و احتمالا تنها مرد زنده ی این اطراف منم .... حالا چیکار کنیم ؟ "

Apocalypse Pt.2

شب قبل از حادثه :

خسته به خانه برگشت . در را باز کرد و کاپشنش را گوشه ای پرت کرد . سیگاری آتش زد و تلفن را برداشت و متفکر شروع به شماره گرفتن کرد .... بار اول ... Reject شد ... بار دوم همینطور ... بار سوم دختری از پشت خط گفت : " مگه نگفتم نه می خوام ببینمت نه صداتو بشنوم ... اگه تنها آدم باقی مونده روی زمین هم باشی ترجیح میدم تنها بمیرم تا برگردم پیش تو ."
بدون هیچ کلمه ای تلفن را قطع کرد و پک عمیقی به سیگارش زد.

نگاهش به کوله ی کماندویی و چکمه هایش افتاد و آهی کشید : " کارم به کجا رسیده ... اگه اوضاع همین طور بمونه می پوسم ."

صدای جیغ روح خراش یک زن از راهروی آپارتمان بلند شد .
به سمت در دوید و در را باز کرد. لامپ های راهرو یکی در میان آسیب دیده بودند و زیر نور کم وچشک زننده ی آنها می توانست شتک های خون را رو دیوار ببیند ....

Apocalypse Pt.1

چاقوی خونی را غلاف کرد و دستش را روی دسته ی اسلحه فشرد . دومی هنوز خرخر می کرد پس بدون فکر گلوله ای توی مغزش خالی کرد . به طرف پارکینگ حرکت کرد . ظهر یک روز کاری بود ولی همه جا گرد مرگ پاشیده بودند و هیچ آدمی اطراف دیده نمی شد ... اگر بود هم زنده نبود ، مرده های متحرک از گور بازگشته بودند . می دانست اگر صبر کند همه ی آنها به سراغش می آیند . قفل یک ماشین را با شلیک گلوله شکست ، استارت را به کار انداخت و سیگاری روشن کرد .... به این فکر می کرد که چه کسی وقتی دنیا به آخر رسیده است ارزش نجات دادن دارد .... با خودش گفت : "اگه هنوز زنده باشه" و اتومومبیل را روشن کرد و دو تا از جسد های از مرگ برگشته را زیر گرفت تا از پارکینگ خارج شود . در حالی که با موبایلش شماره میگرفت و برف پاک کن را روشن می کرد تا خونهای روی شیشه را پاک کند گفت : " از شنبه ها منتفرم ."
آسمان خاکستری بود.

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

The Triangle Pt.2



(صبح زود - آفتاب در حال طلوع - مکان : اتاق هتل )

جِی از پنجره در حال نگاه کردن به ساختمان سر خیابان است که روی تابلویش بزرگ نوشته مرکز مدیا و تلویزیون دریم لند.
زَک روی کاناپه خواب است
اریکا در حالی که فقط یک تی شرت به تن دارد تعدادی کاغذ روی میز کوچک اتاق پهن کرده و سیگار بر لب آنها را مطالعه می کند.
سکوت ناخوشایندی برقرار است
دو ساک و یک کوله پشتی بزرگ کنار تخت قرار دارند
جِی از کنار پنجره به سمت ساکها می آید و در حالی که با نوک پا به آنها می زند می گوید : این اسباب بازیها رو هم هرجا می ریم باید دنبالمون بکشیم .... تصور کن اگه کارگر هتل برای نظافت بیاد و تصمیم بگیره نگاهی به اینا بندازه چی میشه...
اریکا : اگه بذاری فکرم رو متمرکز کنم واسه اونم یه چاره ای دارم
زَک خواب آلود چشمانش را باز می کند و دنبال پیراهنش می گردد : ساعت چنده ؟ چقدر وقت داریم ؟
جای زخمهای گوناگون روی بدنش خودنمایی می کنند
جِی ( با پوزخند ) : راحت باش قهرمان خبری نیست... هنوز یازده ساعت وقت داریم
اریکا : در تمام اوقات یکی از ما باید تو اتاق باشه .... فکر می کنم برای چک کردن اوضاع باید نوبتی بریم بیرون
جِی : این فکر بهتریه از اینکه تمام این مدت تو اتاق حبس باشیم
اریکا رو به زَک : حالا که بیداری تکون بخور و وسایل رو چک کن
زَک غرغر کنان به سمت ساکها می رود و شروع به چک کردن محتویاتشان می کند : وسایل من که کاملند .... اریکا وسایل تو مگنوم 44 ، دو تا دزرت ایگل ، شیش تا خشاب، کلت نه میلیمتری ، چهارتا خشاب، صدا خفه کن ، نارنجک دو تا ، فلش بنگ دوتا ،ام پی فایو ، دو تا خشاب ، کارد سنگری .... درسته؟
اریکا با عصبانیت : عقب مونده ی ذهنی ... صداتو همه ی هتل دارن میشنون ...یواش تر
زَک : باشه ... باشه ... جِی تو فقط جلیقه ات اینجاست با چاقو های توش
جِی (لبخند) : آره عشق من بقیه ی وسایل رو باز نکردم هنوز

........

ادامه دارد .....




ِ

The Triangle Pt.1

(صداي موسيقي بسيار بلند مخلوط با آژير و صداي گلوله هاي پياپي)
زَك : به نظرت كار ما غير اخلاقي بود؟
جِي : نظر من مبتني بر اخلاقيات نسبيه و نسبت به استفاد از كـ*ن گربه به جاي صدا خفه كن كار ما زياد غير اخلاقي نبود.
زَك : يكي بايد شروع مي كرد ... يكي بايد يه كاري مي كرد ... مسلما من از نتجيه ي كار راضيم ... اه اينجا رو .. من رو باش فكر مي كردم فكر مي كردم شانسم ت*ـمــيه ( جاي گلوله تك تير انداز كه تازه كنار سرش خورده را نشان مي دهد و نچ نچ كنان بين نقطه هاي نوراني قرمز كه از بيرون مي تابند قدم مي زند .)
جِي : اريكا عزيزم چقدر وقت داريم؟
اريكا ( با لوله ي مگنوم 44 به جٍي اشاره مي كند) : يه بار ديگه بگو عزيزم تا يه هواكش پشت سرت بازكنم... 3 دقيقه
جِي قهقهه مي زند : عاشق اين تيمم ... حيف كه مجبوريم از هم جدا شيم
اريكا : جٍي ، خوكا در رو له كردن و دارن ميان تو ... فكر كنم چند تا هم رو سقف داشته باشيم كه قراره بيشتر بشن و البته توي خروجي اضطراري زير زمين ... زَك سقف مال توئه ... جٍي زير زمين رو تو تميز مي كني و در اصلي هم مال منه
زَك : حله .. من مشكلي ندارم
جِي ( با نيشخند) : تو جلوه ي عدل خداوندي
اريكا : خفه شيد و راه بيفتيد ... يه دقيقه مونده .... اگه همه مون زنده دراومديم و دوباره گذارمون به هم خورد ...اممم .... بهتره دعا كنن نخوره.
(صداي انفجار)

I Have no emotions.... At least I was supposed to



من نباید احساس داشته باشم
احساس داشتن درد دارد
فکر کردن ، دانستن درد دارد
آدم را مجبور می کند لیتیم بخورد ، پروزاک بخورد ، سایکوتراپی بشود ، زیر الکتروشوک برود
در حالی که نمی داند چطوری مشاور را خر فهم کند که چه مرگش است
شاید هم مرگیش نیست و فقط در زمان و مکان اشتباهی به دنیا آمده است
شاید اصلا نباید به دنیا می آمد

......

برای قدرتمند شدن باید احساس را کشت
عشق .... غم .... دلتنگی .....رحم
ترس را کشت
ترس از درد ... ترس از مرگ .... ترس از دست دادن متعلقات




۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه

آنم آرزوست

وقتی می فهمی دوبرابر دیگران پیر می شوی
فکر کردن تمام انرژیت را می گیرد
فرسوده می شوی
کابوس ها ... حمله های استرس
دیوار هایی که برایت ساخته اند محاصره ات می کنند
حتی وقتی فکر می کنی آزادی ، نیستی
نیستی ....
وجودت یک علامت سوال بزرگ است برایت
عدم نقطه ای برای تمام کردن این ستم نامه
میان منگنه ای از جنس دوگانگی
ماندن و و جنگیدن ، رفتن و آرامش
اما به کجا .... هیچستان!
جایی که دردی نیست ... فکری نیست
آنم آرزوست .


-------------------------

you’re just people...
successful people
dressed up people
smiling people
famous people
red carpet people
wealthy people
important people
but still just people
so f*ck the million dollar kitchen
f*ck the Al Pacino posters
f*ck the drugs the gold the strip poles
f*ck the homies
f*ck the poses
f*ck the walls they build around them
f*ck the bedroom magic nonsense
I don’t want to hear their voices

۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه

I think you owe me a greaat big apology

اتاق عمل ... سزارين ... صداي دستگاه مانيتورينگ
بچه كبود و نحيف در دستهاي دكتر
دكتر كه به نمايندگي از تمام دنيا در ماتحـت بچه مي زند
- نبض نداره
ساكشن .... آمبو زدن .... ماساژ قلبي
- هركاري تونستيم انجام داديم ... متاسفانه بچه دووم نياورد

پايان خوش
بر آغازي هولناك كه در انتظارم بود

دقت کن

اجسام از آنچه كه در آينه مي بينيد به شما .....
( صداي ترمز و خرد شدن شيشه و مچاله شدن آهن و آدم)