دخترک با احتیاط در کوچه ی تاریک حرکت می کرد . می ترسید . دلش می خواست زودتر به خانه برسد.
احساس کرد چند نفر او را دنبال می کنند .
صدایی شنید : امشب مال مایی خوشگله .
دستی او را از پشت گرفت . با نا امیدی جیغ کشید و کمک خواست.
شش نفر بودند. قیافه های خشن و دوتایشان چاقو در دست داشتند.
در حالی که حرکت دست یکی از آنها را روی بدنش حس می کرد به جیغ کشیدن ادامه داد.
-: هر چی می خوای جیغ بزن . هیچکس صداتو نمی شنوه
یکی از آنها که جای زخمی روی صورتش برق میزد کیف دستیش را بزور از او گرفت و شروع به گشتن درونش کرد.
با نیشخند کریهی گفت : چیز دندونگیری این تو نیست . باید خودت جبرانش کنی.
ناگهان سایه ای در انتهای کوچه پدیدار شد . سایه ی یک مرد که بارانی پوشیده بود
با تحکم گفت: ولش کنین.
اوباش خندیدند و یکی از آنها گفت : مث اینکه دوست داری صورت قشنگت رو خط خطی کنیم؟
مرد با سرعتی باور نکردنی خودش را از انتهای کوچه به آنها رساند و گلویش را به تیغه ی چاقوی لاتی که جلو آماده ی درگیری ایستاده بود چسباند : سعیتو بکن
-:" مث این که دیوونه س بچه ها . ولی بد نیست حالش رو بگیریم. " و تیغه ی چاقو را روی گلوی مرد کشید . زخم به همان سرعتی که ایجاد شده بود ناپدید شد.
از آستین بارانی مرد تیغه ی بلندی بیرون آمد و او تیغه را در شکم لات چاقو بدست فرو کرد.
بقیه که شاهد صحنه بودند دست از سر دخترک برداشتند و به مرد حمله کردند. دخترک با وحشت خود را به دیودار چسباند و چشمانش را بست .
درگیری آغاز شد و قطرات خون و اعضای قطع شده بود که به اطراف پرتاب می شد تا زمانی که تنها کسی که ایستاده بود مرد بارانی پوش بود.تیغه ی متصل به دستش را با لباس یکی از اوباش پاک کرد و تیغه دوباره سرجایش برگشت. به آرامی به سمت دخترک رفت و صورتش را نوازش کرد.
دخترک گفت : ممنونم . ممنون که منو نجا دادی
مرد زمزمه کرد :" متاسفانه امروز روز بدشانسیته چون جای یه قهرمان یه هیولا نصیبت شده "
موهای دختر را از روی گردنش کنار زد و دندانهای نیشش را در گردن دختر فرو کرد.
