۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

بر شماست



از حکیم ملول پفـ.یوس بزرگ نقل شده که :


"اگر دیدید کسی دارد جمله‌اش را به این صورت شروع می کند :
توی همین اروپا و آمریکا هم ....
توی کشورهای غربی هم ...
تو خارج هم ....
تو ( اسم کشور توسعه یافته ) هم ....

خود این آمریکاییا / اروپاییا / ژاپنیا / ( شهروندان یک کشور توسعه یافته ) هم ...



با تمام قوا برینید بین دو ابرویش . "

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

فیلم به مثابه دوادرمان



آن چه در زیر می آید فهرست ناقصیست از فیلم هایی که بار ها دیده شدند ( حداقل ده بار) و باز هم بارها دیده خواهند شد و استفاده‌ایست فرصت طلبانه از یادآوری‌ ایشان . باشد که فولان و بهمان



مثل آن نیامده و نخواهد آمد . تنها فیلمی که دیدم از کتابی که بر اساسش نوشته شده بهتر دراومده .
آهنگ پایانی فیلم :




یه مدتی خیره شدم به مانیتور که یه چیزی اینجا بنویسم . بعد دیدم کار بی‌هوده‌ایه.

آهنگ مشهور شروع فیلم :






جامعه شناسید ؟ ضد اجتماعی هستید ؟ از زمان اتفاق افتادن کشتار کلمباین به طرز بیمار گونه‌ای اخبار مشابه را دنبال می کردید؟ علاقمندید به واکاوی علل خشونت کور ؟ طرفدار فیلم های مستند نمایید ؟ هیچ کدام ؟
این فیلم پاسخگوی تمام نیاز های شماست و فراتر از آن



اگر این فیلم رو رو به این صورت می ساختند که فقط هیث لجر دیالوگ هاش رو به دوربین می گفت هم باز من راضی بودم .



یه ضرب المثل قدیمی در یه جایی باید گفته باشه که هر وقت فرصت کردید سه قسمت اول اره رو ببینید . گاهی در ساختار تله ها تامل کنید . پاشون زحمت کشیده شده.
آهنگ تم سومین قسمت :





از هر روزنه‌ای نگاه کنید خوبه . چه ذکر مصیبت سایکولوژیک ، چه تلاش تقریبا موفق ساموئل جکسون برای بلوز خوندن و نواختن و چه جذابیت های بصری کریستینا ریچی . حتی آخر فیلم ممکنه به این نتیجه برسید که پیام ایدئولوژیکی که فیلم یواشکی سعی کرد به خورتون بده زیاد هم آزارنده نبود .
از عجایب این فیلم اینه که متوجه میشید جاستین تیمبرلیک می تونه گاهی در زندگیش کار مفید هم بکنه .
آهنگ بلوز با اجرای ساموئل جکسون :





ارجاع میدم به صحنه‌ی آخر فیلم و آهنگ خارق العاده‌ش :



توی فیلم خیلی دقت به خرج داده شده که زمان مصرف هر مخدر عکس العمل بدن با جزییات ثبت بشه . پیش اومده اهل فن با دیدن این فیلم به شهود برسن و نعره بزنن از فرط همذات پنداری.
آهنگ فیلم هم باید خاطر نشان بشه که هم اهل این فن و هم اهل اون فن متوجهند که چقدر خوبه




این رو بیشتر از قسمت اول ( سکوت بره ها ) پسندیدم . کاش جودی فاستر پیشنهاد نقش کلاریس رو رد نمی کرد.



۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

توهم رقت انگیز



Would you look away Ma’am?

Would you leave him alone?

Lest you be the reminder of a bed of bloody thorns

In a dead December night

A man awaits his demise

He melts as he could see , her eyes beneath your eyes

This pathetic pile of ashes

This shadow of a man

Has The Devil beneath his skin but has a bottle in his hand

A man so fragile

Who gets tortured by a painting

A loss so lethal

That makes him shriek when it’s raining

The poor man caught in nightmares , barely makes a whisper :

If only someone was kind enough to do some charity

And wasted a little bullet to put him out of his misery


--------------------------------------


می شود نگاه نکنید خانم ؟

می شود راحتش بگذارید؟

و یادآور تختی با میخ های خونین نباشید

شبی بی روح در دسامبر

مردی منتظر مرگ است

چشمان او را در پس چشمان تو می بیند و تحلیل می رود

این توده‌ی رقت بار از خاکستر

این سایه‌ی باقی مانده

از مردی که شیطان در جلدش و بطری در دستش است

آنقدر نحیف که که دیدن یک تصویر آزارش می دهد

مصیبتی چنان مرگبار که وقت باران به ضجه وادارش می کند

مرد بیچاره گرفتار کابوس ، به سختی زمزمه می کند

کاش کسی آنقدر رئوف بود

که گلوله‌ای به رسم صدقه خرج او می کرد.



--------------------------------------------

بخشی از پروژه‌ی حوا

وبلاگ گروهی مونان

Empty rooms - where we learn to live without love



جزو معدود چیزایی که هنوز می تونه کنجکاوی منُ تحریک کنه اتاق خواب آدمهاست .

البته به جز اتاق خواب زوجها :


" اتاق خواب یک زوج جوان / میانسال / کهنسال تصویر تراژیک تکررات تـخـمـی زندگی آدمیزادگانی‌ست که استقلال خود را درون مستراح انداخته ، بر آن قضای حاجت کرده اند و محزون به تماشای حرکت مارپیچیِ نزولیش به سمت عدم ایستاده‌اند . "
پـ.فـیوس حکیم - خطابه‌ی فولان

به واقع تا یک سن مشخصی من هیچ اطلاعی از این که اتاق یک نفر ادم عادی چه شکلی می تونه باشه نداشتم .
بعدها به طور تصادفی موفق به دیدن اتاق یکی دو نفر شدم و به سرعت ذهن شروع کرد به تحلیل و بافندگی که صاحب این اتاق چطور آدمی می تونه باشه وقتی میاد اینجا و احتمالا احساس امنیت می کنه و ماسکش رو برمیداره .
و این که به چی فکر می کنه و چیکار می کنه وقتی اینجاست .
از اون دوران تا الان این عادتُ حفظ کردم و اتاق های آدمهای مختلفی رو دیدم و گاهی سعی کردم در ذهن خودم ( و اخیرا بعد از معلول شدن حافظه‌ی بلند مدت به حالت مکتوب و مصور ) ثبت کنم .
شاید برای اطمینان از این که آدم های عادی واقعا وجود دارند و واقعا زندگی می کنند مستقل از ورودی ها و خروجی های ذهن من .

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

لحظه نگاری مشکلات بی اهمیت طبقه متوسط و از این قبیل



اونکه تنها نشسته تو سلف و غذا می خوره
اونکه قرار بوده بره فضا ولی افتاده کف زمین , گوشه‌ی اتاق داره عر می زنه , چشاش قرمز تر شدن
اونکه آیپاد تو گوشش , دستاش تو جیبش , سلونه سلونه راه میره تو سرما
اونکه وسط خیابون یدفه خشک میشه سرجاش , برمی گرده با حسرت پشت سرشُ نگاه می کنه
اونکه تو بیمارستان خوابیده , دارن لوله می کنن تو حلقش
اونکه ماشینشُ پارک کرده یه گوشه سرشُ گذاشته رو فرمون
اونکه مست افتاده کف اتاقش سقفُ نگاه می کنه , ته سیگارش فرشُ سوزونده
اونکه صورتش مدتهاس رنگ تیغ و ریش تراش ندیده
اونکه زیر بارون نشسته رو بلوک سیمانی , آب قطره قطره از هفت چاکش می چکه
اونکه آرایش چشاش جاری شده و ماسیده روی صورتش , از دوشب پیش
اونکه وسط مهمونی عذر یدفعه پا میشه میره تو توالت به عق زدن
اونکه پیژامه‌ی نیلیِ تیمارستانُ تنش کردن , بی حال و بی حالت از پنجره بیرونُ نگاه می کنه

کی شما رو می بینه ؟

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

Nothing to do except hold on to nothing






"اصوات"
بخشی از پروژه‌ی "مغاک"
وبلاگ گروهی مونان


۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

نوشته‌ی پشت تراکت




تکیه دادم به سنگ قبر و سیگار می کشم . موقع روشن کردن سیگار شمعی رو که تقریبا ذوب شده و بیشتر مومش ماسیده روی سنگ قبر روشن می کنم . نه به خاطر ادای احترام و در خواست آمرزش یا چیز دیگه , فقط به خاطر اینکه نور شمع رو دوست دارم . این علاقه چندبار نزدیک بود باعث خاکستر شدن خودم و همه‌ی دارایی ناچیزم بشه اما هنوز نتونستم به وسوسه‌ی زل زدن به شعله‌ی نارنجی تو تاریکی غلبه کنم . انگار شعله مینیاتور یکی از خاطرات دورمه . شبح بدن دختری که با لباس قرمز براق می رقصه و پیچ و تاب میده به بدنش و نفس نفس میزنه وقتی نگاهم بهش می افته درست مثل این شعله وقتی بازدمم بهش می خوره . گاهی مچ خودم رو می گیرم در حالی که دارم سعی می کنم شمعی رو که هیچی ازش نمونده باز روشن کنم و هی سعی می کنم و تکرار می کنم و گاهی ساعتها می گذره تا بفهمم کارم چقدر مضحک و ابلهانه است . مردم عقیده دارند بیمارم . دکتر عقیده داشت وسواس مالیخولیایی دارم . همکار مونثش عقیده داشت معتادم به مقاربت بی دلبستگی . من هم سعی کردم نا امیدش نکنم . خودم عقیده دارم … نه … حدس می زنم که دچار سندرم لکه گیری هستم . لکه گیر به کسی میگن که کارش کارش پیدا کردن چاله ها و ترک های کف جاده و پر کردنشون با آسفالت تازه‌س . من سعی می کنم لحظاتی که تو حافظه‌ام دارم لکه گیری کنم تا جایی که انقدر خوب بشن که بشه هزاران بار مرورشون کرد . نمی دونم قبلا کسی قبلا این مرض رو جایی ثبت کرده یا نه . زیاد هم در بند این نیستم که به اسم من ثبت شه . آدما معمولا دوست ندارن اسمشون با یه نوع عفونت مزمن روحی مترادف باشه .شمع به رعشه افتاده و چیزی تا خاموش شدنش نمونده .چشمم به نوشته‌‌ی روی سنگ قبر میفته : ” به یاد مادر , مادربزرگ و همسری مهربان .” هیچ کدوم از این سه عنوان برای من معنی خاصی ندارند . چیزی از آدمایی که اینطور خطاب میشند نمی دونم . ولی شاید دخترای لانگ اشتراسه بدونند . شاید برم ازشون بپرسم.


۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

Our Hero




The rain will wash their faces
Of Their sweat and others blood
Every crime needs an excuse
” We kill in the name of God”
But late at night , the fear returns
I sit in the bird’s nest , hold my gun and pray :
Take away our fear and light our way
But for some reason I can’t forget
The screams of the innocent , The faces of the dead
Here , Death is so close yet salvation so far away
I’m a hero who’s killed , raped and disabled many
and hopefully no one will know this but me
That I put out the last spark of hope in her eyes
Please God … Send the reaper
For my lips desire an eternal kiss from my gun barrel
Please god … I don’t want to go to hell



باران از چهره هایشان خواهد زدود
عرق ایشان و خون دیگران را
هر جنایت عذری می طلبد :
” ما در راه خدا می کشیم.”
اما نیمه شب , ترس باز می گردد
در برج دیده‌بانی می نشینم و تفنگ در دست دعا می کنم :
وحشت را از ما دور گردان و راهمان را روشن
ولی نمی توانم فراموش کنم
ضجه های بی گناهان و چهره های مردگان را
اینجا , مرگ بس نزدیک و رستگاری بس دور
من…. قهرمانی که بسیاری را کشت و مجروح و هتک حرمت کرد
و امیدوارم کسی دیگر نداند
که آخرین جرقه‌ی امید را من در چشمانش خاموش کردم
تمنی می کنم خدایا … فرشته‌ی مرگ را بفرست
لبهایم از لوله‌ی تفنگ بوسه می طلبند
تمنی می کنم خدایا …نمی خواهم به جهنم بروم


بخشی از پروژه‌ی

"گرنیکا"


۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

توگوتوبوخو



مریدی پفیوس حکیم را گفت : ای حکیم ... چگونه این شدی؟
حکیم به دوردستت چشم دوخت و چنین پاسخ داد : در عنفوان جوانی در صحاری افریقیه طی طریق می کردم .
جادوگری سیه چرده و به غایت نحیف اشارت کرد که نزدش روم . اطاعت امر کردم .
پس صیحه زد گوتوبوخور ....و بگذار مردمان گوشونوبوخورن .
این سخن و آن نفس دیده‌ام گشود و اسرار نهان هویدا کرد.

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

Caressed By Flames







يه موقعي فرصت پيش اومد بعضي از اين آدماي آنلاين از نزديك ديدم
آدمايي كه تو محيط گه خاكستري بزرگ شدن ولي از اكثر همسناشون تو دنيا گنده ترند
گوششون چششون حساسه خوب تشخيص ميده رنگ و و صدا رو
مغزاشون كار مي كنه ، توليد مي كنه
عكاس خوب
نويسنده‌ي خوب
طراح خوب
موزيسين خوب
معلمي هم بالا سرشون نبوده هيچ نامعلم توسرشون هم زده
حالا تو يه سري رو فراري دادي يه سري ديگه رو انقد فشار دادي
كه برن يه گوشه‌ا‌ي با هزار و يك جور مرض رواني تنها جون بدن
حالام مي خواي با يه مشت انسان نئاندرتال چرخ هنر و فرهنگ و آموزش رو بگردوني؟
باشه .. موفق باشي
هرچي بـ ريني كود ميشه واسه رشد بعديا


--------

*عنوان از اين آهنگ گرفته شده

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

ذهن‌ان و قلب‌ان


مدتيه در اين فكرم كه آيا
اون كسي كه ظاهر شادي داره و باطن داغوني مفلوكتره
چون بعيده كسي بفهمه درد و مرضش چيه
يا اينكه
اون كسي كه بالكل داغونه و اونقد ازش (يا بهش ) رفته
كه نمي تونه ماسك خوشحالي رُ رو صورتش حفظ كنه


۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

No great war , No great Depression



اينجا خبرها هيجان ندارند
اينجا آدمها شخصيتشان ساده است
اينجا نژادپرست مي شوي
اينجا فلسفه بافي تف سربالاست
اينجا گه بي جهت مغروري مي شوي
اينجا ازت مي پرسند : احساس تنهايي نمي كني؟ مي گويي : عادت دارم
اينجا شبگردي تعطيل است
اينجا شب ملك تو نيست
اينجا امتحان تو است براي رسيدن به حد اعلاي ديوانگي

اينجا هم پارانويا ولت نمي كند



۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

حواس خاکستری


بارون مياد . كاغذ سفيد زل زده به من و سعي مي كنم نديده بگيرمش .

يه سيگار تو قوطي سيگار باقي مانده … آخرين فشنگ خشاب .

يخهاي تو ليوان دارن آب ميشن . بخار ملايم الكل تو چشامه و تو حافظه‌ام .

بارون شديدتر شده .

وقتي نگاهم رو از پنجره برمي گردنم صداي بارون مث صداي ماري مي مونه كه سرما خورده ولي بازم اصرار داره بلا انقطاع هيس كنه . يا مث صداي دوش كه باز مونده باشه وقتي برمي گردي خونه .

هيچ نشونه‌ي خوبي نيست اين صداي آب.

در رو باز مي كني با احتياط نگاه مي كني … يواش يواش …از دم در نگاهت رو كف زمين حركت ميدي تا ميرسي به حلقه هاي صورتي رنگ شناور دور چاهك شبيه كاغذ ابر وباد رو كف سفيد سراميكي . تصوير كه تو مغزت كامل ميشه نگاهت سريعتر حركت مي كنه .

آها اونجا . كنج ديوار . روي زمين نشسته و تكيه داده به ديوار و موهاش سياه سياه ريخته تو صورتش . سرش خم شده ، از نوك موهاش آب مي چكه . يه رگه‌ي باريكي از مايع تيره رنگ از صورتش روان شده و از كنار سينه ‌اش سر مي خوره پايين . احتمالا باقيمونده‌ آرايش ديشب . دورش يه حوضچه‌ي سرخ تيره درست شده كه ذره ذره با آب مخلوط ميشه و رقيق ميشه .

تصاوير بعدي كامل تو ذهنم ثبت نشدند . فقط فلش هايي از پاره كردن آستين پيرهنم ، با بدن نيمه جون پتوپيچ در بغل دويدن ، بزرگ شدن لكه هاي خون رو پتو ، چراغهاي فلورسنت بخش اورژانس ، پليس جواني كه بهم سيگار تعارف كرد و از شدت لرزش نتونستم روشنش كنم …..

- آتيش داري؟

حواس پنجگانه يكي يكي به زمان حال برمي گردند .

دخترك نوزده بيست ساله به نظر مي رسه .

فندك مي زنم و سيگارش رو روشن مي كنم .

- چي مي نويسي ؟

طعم گس اسكاچ توي مغزم تير مي كشه : هيچي . دارم سعي مي كنم . هنوز به جايي نرسيدم .

بوي عطرش از بين بوي الكل و سيگار راه باز مي كنه . تند و خنك .

به طرز بدي آشناست اين عطر . يك دليل بيشتر براي تير كشيدن مغز .

صداي پيانو مياد … نگاه مي كنم به پيانوي سياه خاك گرفته گوشه‌ي بار كه سالهاست كسي پشتش ننشسته.

سر مي گردونم تا منبع صدا رو پيدا كنم : مي شنوي ؟

- چي رو؟

آهنگ واضح تر ميشه : يكي داره پيانو ميزنه .

- من چيزي نمي شنوم . چطوريه آهنگش ؟

با دقت بهش نگاه مي كنم … موهاي خرمايي با چشمهاي درخشان ، سيگار بين انگشت هاي كشيده با لاك تيره : بد …. يادت ميندازه كه مرده ها مرده‌ن و رفته ها رفته‌ن .


سهم من در كار گروهي : مجموعه‌ي آرپجيو

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

We return back home!



پرم تا خرخره از افكار عجيب و توهمات و احساسات متناقض
خاطرات نصفه ، مخاطرات محو
فلش هاي مداوم از انقلاب تا وليعصر ، دوربين و اسپري رنگ
كافه هنر ، بارانداز ، پراگ ، كوله‌ي لپ تاپ
چارراه استانبول ، جنون شادي بخش عصيان
شهرك اكباتان
خط بي آر تي
پارك ساعي
بيمارستان لقمان
بيمارستان طالقاني
جوكر ، بنكسي ، تايلر دردن ، آنارشي براي ما ايده آليستها
ما كه ريده شد به ايده آلمان و خنثي شديم و پراكنده


شما كه هستيد .... اگر حل نشديد به ديگران بگوييد
زماني "ما" بوديم ... ياغي ، سرشار
عالم به اينكه روزي كسي مي خواند ديوار نوشته ها را
خودش را در آيينه‌ي ما مي بيند
نه افسرده‌ام نه پشيمان
بهتر از ما خواهند آمد
آنچه مردم نمي خواهند بشنوند را در گوششان عربده ميزنند
حقيقت را در چشمانشان تف مي كنند
آنچه ما كرديم را كامل مي كنند
ايده محقق خواهد شد ... ما از ياد مي رويم
قانعم به همين

-----------------
Amon Amarth - Varyags of Miklagaard
Genre : Melodic Death - Viking Metal
Album : Twilight Of The Thunder God
Download

"It's time to take farewell
We have been resolved
From the sacred oath we gave
It's time to go back home"





۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

معارف : در دانشگا


حاج آقا استاد : خب حالا شما بفرمایید علت وجودی و غایت انسان چیست؟
دانشجوی ویران : کاندام پاره و رسیدن به جایگاه رفیع گوسپندی؟
دوسدختر ویران دانشجوی ویران : هیجانات غریزی موقع خاموشیهای زمان جنگ و شستن کیون بچه؟
دوست ویران دوسدختر ویران دانشجوی ویران : اثبات کامل بودن مردانگی بابام و تماشای فارسی وان در خانه‌ی بخت؟
دانشجوی نخبه : استاد اینا تو امتحان میاد؟
دانشجوی کف کرده : عدم آشنایی با صنایع دستی و کسب مهارت در صنایع دستی؟
دانشجوی متعهد : لا الا ...(به کلاس چشم غره رفته وبه وکالت از بقیه پای رنجنامه‌ی خطاب به حراست امضا میزند)
حاج آقا استاد (آه جگرسوز) : خدا از سر تقصیرات همه‌ی ما بگذره .... جلسه‌ی آینده امتحان میان ترمه .

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

محکم بشین دارم میام


وقتی مرد من ناراحت نبودم ...
واسه مردنش البته ... سخت زندگی کرد ، راحت مرد ... جون نکند
بردن خاکش کنن ...من تو خونه نشسته بودم رو مبلی که همیشه خودش می نشست سیگار می کشید
رامشتاین گوش می دادم با دیسکمن قلابی چینی
واسه مراسم منو فرستادن نوار قرآن بگیرم ...تو خونش پیدا نمیشد
کار رو دست کاردون سپرده بودن احتمالا
ملت میومدن می رفتن عر وتیز می کردن ...من تخـمـم نبود
فقط همه سیا پوشیده بودن ... دیگه لباس من تو چش نمیومد
هش سال پیش فک کنم .... یادم نیس دقیقا
تابستون می باس بوده باشه
تا فروردین امسال نمی دونستم قبرش کجاس
صب زود رفتم
سیگار می کشیدم نیگا می کردم به سنگ قبر
کل‌ان‌جار می رفتم با خودم فلسفه نبافم ... ان بازی درنیارم
فک نکنم درباره اینکه زیر سنگه الان چی هس
یا الان کجاس مثلا ... چطوره وضعش ، بهتره ازم یا بدتره
نشد ... ته سیگارو انداختم زمین خواستم برم سوار ماشین شم
یه دفه فک کردم چرا گل نذاشتم رو قبرش
بعد گفتم به خودم آخه حیوون کی تو از این غلطا کردی که بار دومت باشه ... گل واسه چی واسه کی اصن؟
برگشتم یه نیگا کردم دیدم یه گلای قرمز- بنفش طوری رو یه قبری هست اونورتر
ازینا که ملت بعد عید میان سرقبر میذارن
رفتم دوتاشُ ورداشتم گذاشتم رو قبرش
خوشم اومد از کار خودم
برگشتنی تو ماشین رامشتاین گذاشتم .


-----------

پ . ن :

ماتریکس تازه اومده بود فیلمش با هم داشتیم نگا می کردیم
نیو و ترینیتی هی مهرورزی میکردن وسط گوله و انفجار و سقوط هلیکوپتر
یه دفه دراومد : بابا وسط معرکه بزن بکش جای لاسـیدن نیس بذارین تموم شه هر غلطی خواستین بکنین
نمیشه یه فیلم اکشن ببینم یاد این حرف نیفتم نخندم مث چیزخلا


۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

تخ کن پدسسگ تخ کن



- هرگهی که خوشمزه به نظر می آمد و خوشگل بود و دم دستت به دهان مبر فرزند ، نیاکانت آدم و حوا همینگونه خود و نسلهای بعدشان را به گاه دادند .

از فرمایشات پـ . فیوس زمانی که پس از خوردن میوه ای ناشناخته پدرش سوخت

-----------

پ . ن : آن حکیم بر این باور است که هسته های تلخ میوه حاوی ترکیبات پتاسیم سیانید بوده است و بیم جر خوردگی می رود.

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

Pofius Pays Tribute To Pink









You make me SIKH
I want you and I'm Hatin' it.

مجبوری مگه؟

از زور زدن ان درمیاد پست بلاگ درنمیاد فرزندم .

پـ .فیوس حکیم

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

\m/

RIP Ronnie


اگر یه چیز ازت یاد گرفته باشیم اینه :


ُSTAND UP AND SHOUT !!!

Don't forget the rules

Gentlemen ! Welcome to FIGHT CLUB !



1st RULE: You do not talk about FIGHT CLUB.
2nd RULE: You DO NOT talk about FIGHT CLUB.
3rd RULE: If someone says "stop" or goes limp, taps out the fight is over.
4th RULE: Only two guys to a fight.
5th RULE: One fight at a time.
6th RULE: No shirts, no shoes.
7th RULE: Fights will go on as long as they have to.
8th RULE: If this is your first night at FIGHT CLUB, you HAVE to fight.
Example 1)
Joe: Have you Ever heard of fight club?
Ben: Rule #1 B*tch.
Example 2)
Joe: Have you Ever heard of fight club?
Ben: Rule #2 B*tch.
Example 3)
Jack: RULE 3! RULE 3!
Paul: WHAT!? I don't understand you!
Jack: STOP!
Paul: And that is how we learn.
Example 4)
Jacob & Bob: We are gonna kick your a s s Ned!
Tyler: RULE 4!
Example 5)
Jim & Robert: Can we fight also?
Tyler: RULE 5!
Example 6)
John: Wanna know how this place isn't like a store?
Sal: How?
John: Rule 6
Example 7)
Caleb: How long do these fights go on for?
Tyler: Rule #7! Does anybody listen to me?!?!
Example 8)
Tyler: Who else's first night is this?
Crowd: Why are you asking?
Tyler: RULE 8! F*ck this I am starting Project Mayhem

http://www.urbandictionary.com/define.php?term=Rules%20of%20Fight%20Club

وقایع نگاری آوراگی


پست شخصی نوشتن در حیطه ی کار من نیست ولی بیکاری باعث میشه پناه بیاری به همه ی سوراخ سمبه هایی که قبلا ول کرده بودی . کاریش نمیشه کرد ....میشد هم نمی کردم .

اول اینکه این .
منم خبر نداشتم میسترس مطلعم کرد که همچین چیزی هست .



ثانی اینکه زندگی بدون آنتی دپرسان جالبتره ... تا مغز استخوون درد واقعی رو حس می کنی.
ثالث اینکه بزودی مجبور میشم به گرده افشانی رو بیارم ... ملت جذابیتشون رو از دست دادن.
رابع اینکه فک کن یه سایکو مث من مجبور بشه تو اتاق مشترک زندگی کنه .
خامس اینکه تورنت از کار میفته چل درصد فیلمه دانلود شده دیگه دی اچ اچ تی لاگین نمیشه صدا سگ باس بدی .
سادس اینکه یه مغازه هست تی شرت های اسمیت اند وسون و کلت و اینا میفروشه نافرم وسوسه انگیزه ولی آخرین کاری که می خوای بکنی اینه که همچین چیزی بپوشی را بری اینور اونور.
سابع اینکه غذا خوردن هم مصیبتیه وقتی نمیشه آشپزی کنی : پیش به سوی سرطان ریه و نارسایی کبد و قانقریا و بوتولیسم و پوکی استخوان و غلظت و خون و چربیشون و دیابت و درد و کوفت و مرض و یاخودوس
ثامن اینکه If this is your first night at FIGHT CLUB, you HAVE to fight.
تاسع اینکه یکی بشینه یه کار مفید کنه یه کوییز واسه ساب ژانرهای متال درست کنه من دیشب سعی کردم نتونستم فکرم رو متمرکز کنم نصفه موند.
عاشر ا
تاسع اینکه مرلین منسون - اویدنس

-----

پ . ن : این یاره سی ثانیه به سی ثانیه به من میگه خیلی داغونی ... خودم می دونم مرتیکه ی فیلان تا حالا مگه موجود داغون ندیدی تو؟

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

Valentine's Specials : Project Destruction



برای کسانی که عادی نیستند و دوست ندارند ولنتاین را عادی برگزار کنند ... ولنتاین گهی تقدیم می کند :
مجموعه جملات زیر برای استفاده در چت ، اسمس بازی و حتی گفتگوی عادی بسته به موقعیت جمع آوری شده اند . عواقب استعمال نادرست متوجه خودتان است.

با نیش چاقویم روی بدن بی جانت حکاکی می کنم : ولنتاینت مبارک
عزیزم، ریدم به چشمهای به رنگ آسمانت ، ولنتاینت مبارک
آغوش تنگت را میخواهم گشاد کنم...ولنتاینت مبارک
عزیزم...هم تو را دوست دارم هم دختر خاله ات...ولنتاینت مبارک... به دختر خاله ات هم بگو
-: بگو پنکه +: پنکه -: ولنتاینت مبارک
از قول من به مادرت ولنتاین رو تبریک بگو
عزیزم دوستت دارم را شیاف کنم یا بگویم؟ ولنتاینت مبارک
عشقت مرا گـ.ایید ، پس عاشقانه می گـ.ایمت .ولنتاینت مبارک
دیشب با خواهرت توی رختخواب بودم نتوانستم تلفنت رو جواب بدم..... ولنتاینت مبارک عزیزم


با تشکر از همکاری فردارک و اسکولد



۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

دودها از کجا در می آیند



فرزندم ....گاهی وقتها هم دود از کـ.ونده بلند می شود
مثل همین راب هلفورد یا التون جان خودمان


پـ.فیوس حکیم

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

رو در رو



"آنان که با روشنایی دروغین دربرابرم ایستادند خواهند دید روزی را که با تاریکی راستین به زانو در خواهمشان آورد ."
وارلرد