۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

Apocalypse Pt.1

چاقوی خونی را غلاف کرد و دستش را روی دسته ی اسلحه فشرد . دومی هنوز خرخر می کرد پس بدون فکر گلوله ای توی مغزش خالی کرد . به طرف پارکینگ حرکت کرد . ظهر یک روز کاری بود ولی همه جا گرد مرگ پاشیده بودند و هیچ آدمی اطراف دیده نمی شد ... اگر بود هم زنده نبود ، مرده های متحرک از گور بازگشته بودند . می دانست اگر صبر کند همه ی آنها به سراغش می آیند . قفل یک ماشین را با شلیک گلوله شکست ، استارت را به کار انداخت و سیگاری روشن کرد .... به این فکر می کرد که چه کسی وقتی دنیا به آخر رسیده است ارزش نجات دادن دارد .... با خودش گفت : "اگه هنوز زنده باشه" و اتومومبیل را روشن کرد و دو تا از جسد های از مرگ برگشته را زیر گرفت تا از پارکینگ خارج شود . در حالی که با موبایلش شماره میگرفت و برف پاک کن را روشن می کرد تا خونهای روی شیشه را پاک کند گفت : " از شنبه ها منتفرم ."
آسمان خاکستری بود.