(صبح زود - آفتاب در حال طلوع - مکان : اتاق هتل )
جِی از پنجره در حال نگاه کردن به ساختمان سر خیابان است که روی تابلویش بزرگ نوشته مرکز مدیا و تلویزیون دریم لند.
زَک روی کاناپه خواب است
اریکا در حالی که فقط یک تی شرت به تن دارد تعدادی کاغذ روی میز کوچک اتاق پهن کرده و سیگار بر لب آنها را مطالعه می کند.
سکوت ناخوشایندی برقرار است
دو ساک و یک کوله پشتی بزرگ کنار تخت قرار دارند
جِی از کنار پنجره به سمت ساکها می آید و در حالی که با نوک پا به آنها می زند می گوید : این اسباب بازیها رو هم هرجا می ریم باید دنبالمون بکشیم .... تصور کن اگه کارگر هتل برای نظافت بیاد و تصمیم بگیره نگاهی به اینا بندازه چی میشه...
اریکا : اگه بذاری فکرم رو متمرکز کنم واسه اونم یه چاره ای دارم
زَک خواب آلود چشمانش را باز می کند و دنبال پیراهنش می گردد : ساعت چنده ؟ چقدر وقت داریم ؟
جای زخمهای گوناگون روی بدنش خودنمایی می کنند
جِی ( با پوزخند ) : راحت باش قهرمان خبری نیست... هنوز یازده ساعت وقت داریم
اریکا : در تمام اوقات یکی از ما باید تو اتاق باشه .... فکر می کنم برای چک کردن اوضاع باید نوبتی بریم بیرون
جِی : این فکر بهتریه از اینکه تمام این مدت تو اتاق حبس باشیم
اریکا رو به زَک : حالا که بیداری تکون بخور و وسایل رو چک کن
زَک غرغر کنان به سمت ساکها می رود و شروع به چک کردن محتویاتشان می کند : وسایل من که کاملند .... اریکا وسایل تو مگنوم 44 ، دو تا دزرت ایگل ، شیش تا خشاب، کلت نه میلیمتری ، چهارتا خشاب، صدا خفه کن ، نارنجک دو تا ، فلش بنگ دوتا ،ام پی فایو ، دو تا خشاب ، کارد سنگری .... درسته؟
اریکا با عصبانیت : عقب مونده ی ذهنی ... صداتو همه ی هتل دارن میشنون ...یواش تر
زَک : باشه ... باشه ... جِی تو فقط جلیقه ات اینجاست با چاقو های توش
جِی (لبخند) : آره عشق من بقیه ی وسایل رو باز نکردم هنوز
........
ادامه دارد .....
ِ