‏نمایش پست‌ها با برچسب The Triangle. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب The Triangle. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

The Triangle Pt.2



(صبح زود - آفتاب در حال طلوع - مکان : اتاق هتل )

جِی از پنجره در حال نگاه کردن به ساختمان سر خیابان است که روی تابلویش بزرگ نوشته مرکز مدیا و تلویزیون دریم لند.
زَک روی کاناپه خواب است
اریکا در حالی که فقط یک تی شرت به تن دارد تعدادی کاغذ روی میز کوچک اتاق پهن کرده و سیگار بر لب آنها را مطالعه می کند.
سکوت ناخوشایندی برقرار است
دو ساک و یک کوله پشتی بزرگ کنار تخت قرار دارند
جِی از کنار پنجره به سمت ساکها می آید و در حالی که با نوک پا به آنها می زند می گوید : این اسباب بازیها رو هم هرجا می ریم باید دنبالمون بکشیم .... تصور کن اگه کارگر هتل برای نظافت بیاد و تصمیم بگیره نگاهی به اینا بندازه چی میشه...
اریکا : اگه بذاری فکرم رو متمرکز کنم واسه اونم یه چاره ای دارم
زَک خواب آلود چشمانش را باز می کند و دنبال پیراهنش می گردد : ساعت چنده ؟ چقدر وقت داریم ؟
جای زخمهای گوناگون روی بدنش خودنمایی می کنند
جِی ( با پوزخند ) : راحت باش قهرمان خبری نیست... هنوز یازده ساعت وقت داریم
اریکا : در تمام اوقات یکی از ما باید تو اتاق باشه .... فکر می کنم برای چک کردن اوضاع باید نوبتی بریم بیرون
جِی : این فکر بهتریه از اینکه تمام این مدت تو اتاق حبس باشیم
اریکا رو به زَک : حالا که بیداری تکون بخور و وسایل رو چک کن
زَک غرغر کنان به سمت ساکها می رود و شروع به چک کردن محتویاتشان می کند : وسایل من که کاملند .... اریکا وسایل تو مگنوم 44 ، دو تا دزرت ایگل ، شیش تا خشاب، کلت نه میلیمتری ، چهارتا خشاب، صدا خفه کن ، نارنجک دو تا ، فلش بنگ دوتا ،ام پی فایو ، دو تا خشاب ، کارد سنگری .... درسته؟
اریکا با عصبانیت : عقب مونده ی ذهنی ... صداتو همه ی هتل دارن میشنون ...یواش تر
زَک : باشه ... باشه ... جِی تو فقط جلیقه ات اینجاست با چاقو های توش
جِی (لبخند) : آره عشق من بقیه ی وسایل رو باز نکردم هنوز

........

ادامه دارد .....




ِ

The Triangle Pt.1

(صداي موسيقي بسيار بلند مخلوط با آژير و صداي گلوله هاي پياپي)
زَك : به نظرت كار ما غير اخلاقي بود؟
جِي : نظر من مبتني بر اخلاقيات نسبيه و نسبت به استفاد از كـ*ن گربه به جاي صدا خفه كن كار ما زياد غير اخلاقي نبود.
زَك : يكي بايد شروع مي كرد ... يكي بايد يه كاري مي كرد ... مسلما من از نتجيه ي كار راضيم ... اه اينجا رو .. من رو باش فكر مي كردم فكر مي كردم شانسم ت*ـمــيه ( جاي گلوله تك تير انداز كه تازه كنار سرش خورده را نشان مي دهد و نچ نچ كنان بين نقطه هاي نوراني قرمز كه از بيرون مي تابند قدم مي زند .)
جِي : اريكا عزيزم چقدر وقت داريم؟
اريكا ( با لوله ي مگنوم 44 به جٍي اشاره مي كند) : يه بار ديگه بگو عزيزم تا يه هواكش پشت سرت بازكنم... 3 دقيقه
جِي قهقهه مي زند : عاشق اين تيمم ... حيف كه مجبوريم از هم جدا شيم
اريكا : جٍي ، خوكا در رو له كردن و دارن ميان تو ... فكر كنم چند تا هم رو سقف داشته باشيم كه قراره بيشتر بشن و البته توي خروجي اضطراري زير زمين ... زَك سقف مال توئه ... جٍي زير زمين رو تو تميز مي كني و در اصلي هم مال منه
زَك : حله .. من مشكلي ندارم
جِي ( با نيشخند) : تو جلوه ي عدل خداوندي
اريكا : خفه شيد و راه بيفتيد ... يه دقيقه مونده .... اگه همه مون زنده دراومديم و دوباره گذارمون به هم خورد ...اممم .... بهتره دعا كنن نخوره.
(صداي انفجار)