تکیه دادم به سنگ قبر و سیگار می کشم . موقع روشن کردن سیگار شمعی رو که تقریبا ذوب شده و بیشتر مومش ماسیده روی سنگ قبر روشن می کنم . نه به خاطر ادای احترام و در خواست آمرزش یا چیز دیگه , فقط به خاطر اینکه نور شمع رو دوست دارم . این علاقه چندبار نزدیک بود باعث خاکستر شدن خودم و همهی دارایی ناچیزم بشه اما هنوز نتونستم به وسوسهی زل زدن به شعلهی نارنجی تو تاریکی غلبه کنم . انگار شعله مینیاتور یکی از خاطرات دورمه . شبح بدن دختری که با لباس قرمز براق می رقصه و پیچ و تاب میده به بدنش و نفس نفس میزنه وقتی نگاهم بهش می افته درست مثل این شعله وقتی بازدمم بهش می خوره . گاهی مچ خودم رو می گیرم در حالی که دارم سعی می کنم شمعی رو که هیچی ازش نمونده باز روشن کنم و هی سعی می کنم و تکرار می کنم و گاهی ساعتها می گذره تا بفهمم کارم چقدر مضحک و ابلهانه است . مردم عقیده دارند بیمارم . دکتر عقیده داشت وسواس مالیخولیایی دارم . همکار مونثش عقیده داشت معتادم به مقاربت بی دلبستگی . من هم سعی کردم نا امیدش نکنم . خودم عقیده دارم … نه … حدس می زنم که دچار سندرم لکه گیری هستم . لکه گیر به کسی میگن که کارش کارش پیدا کردن چاله ها و ترک های کف جاده و پر کردنشون با آسفالت تازهس . من سعی می کنم لحظاتی که تو حافظهام دارم لکه گیری کنم تا جایی که انقدر خوب بشن که بشه هزاران بار مرورشون کرد . نمی دونم قبلا کسی قبلا این مرض رو جایی ثبت کرده یا نه . زیاد هم در بند این نیستم که به اسم من ثبت شه . آدما معمولا دوست ندارن اسمشون با یه نوع عفونت مزمن روحی مترادف باشه .شمع به رعشه افتاده و چیزی تا خاموش شدنش نمونده .چشمم به نوشتهی روی سنگ قبر میفته : ” به یاد مادر , مادربزرگ و همسری مهربان .” هیچ کدوم از این سه عنوان برای من معنی خاصی ندارند . چیزی از آدمایی که اینطور خطاب میشند نمی دونم . ولی شاید دخترای لانگ اشتراسه بدونند . شاید برم ازشون بپرسم.
۱۳۸۹ آبان ۴, سهشنبه
نوشتهی پشت تراکت
تکیه دادم به سنگ قبر و سیگار می کشم . موقع روشن کردن سیگار شمعی رو که تقریبا ذوب شده و بیشتر مومش ماسیده روی سنگ قبر روشن می کنم . نه به خاطر ادای احترام و در خواست آمرزش یا چیز دیگه , فقط به خاطر اینکه نور شمع رو دوست دارم . این علاقه چندبار نزدیک بود باعث خاکستر شدن خودم و همهی دارایی ناچیزم بشه اما هنوز نتونستم به وسوسهی زل زدن به شعلهی نارنجی تو تاریکی غلبه کنم . انگار شعله مینیاتور یکی از خاطرات دورمه . شبح بدن دختری که با لباس قرمز براق می رقصه و پیچ و تاب میده به بدنش و نفس نفس میزنه وقتی نگاهم بهش می افته درست مثل این شعله وقتی بازدمم بهش می خوره . گاهی مچ خودم رو می گیرم در حالی که دارم سعی می کنم شمعی رو که هیچی ازش نمونده باز روشن کنم و هی سعی می کنم و تکرار می کنم و گاهی ساعتها می گذره تا بفهمم کارم چقدر مضحک و ابلهانه است . مردم عقیده دارند بیمارم . دکتر عقیده داشت وسواس مالیخولیایی دارم . همکار مونثش عقیده داشت معتادم به مقاربت بی دلبستگی . من هم سعی کردم نا امیدش نکنم . خودم عقیده دارم … نه … حدس می زنم که دچار سندرم لکه گیری هستم . لکه گیر به کسی میگن که کارش کارش پیدا کردن چاله ها و ترک های کف جاده و پر کردنشون با آسفالت تازهس . من سعی می کنم لحظاتی که تو حافظهام دارم لکه گیری کنم تا جایی که انقدر خوب بشن که بشه هزاران بار مرورشون کرد . نمی دونم قبلا کسی قبلا این مرض رو جایی ثبت کرده یا نه . زیاد هم در بند این نیستم که به اسم من ثبت شه . آدما معمولا دوست ندارن اسمشون با یه نوع عفونت مزمن روحی مترادف باشه .شمع به رعشه افتاده و چیزی تا خاموش شدنش نمونده .چشمم به نوشتهی روی سنگ قبر میفته : ” به یاد مادر , مادربزرگ و همسری مهربان .” هیچ کدوم از این سه عنوان برای من معنی خاصی ندارند . چیزی از آدمایی که اینطور خطاب میشند نمی دونم . ولی شاید دخترای لانگ اشتراسه بدونند . شاید برم ازشون بپرسم.
۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه
۱۳۸۹ مهر ۱۳, سهشنبه
Our Hero
The rain will wash their faces
Of Their sweat and others blood
Every crime needs an excuse
” We kill in the name of God”
But late at night , the fear returns
I sit in the bird’s nest , hold my gun and pray :
Take away our fear and light our way
But for some reason I can’t forget
The screams of the innocent , The faces of the dead
Here , Death is so close yet salvation so far away
I’m a hero who’s killed , raped and disabled many
and hopefully no one will know this but me
That I put out the last spark of hope in her eyes
Please God … Send the reaper
For my lips desire an eternal kiss from my gun barrel
Please god … I don’t want to go to hell
باران از چهره هایشان خواهد زدود
عرق ایشان و خون دیگران را
هر جنایت عذری می طلبد :
” ما در راه خدا می کشیم.”
اما نیمه شب , ترس باز می گردد
در برج دیدهبانی می نشینم و تفنگ در دست دعا می کنم :
وحشت را از ما دور گردان و راهمان را روشن
ولی نمی توانم فراموش کنم
ضجه های بی گناهان و چهره های مردگان را
اینجا , مرگ بس نزدیک و رستگاری بس دور
من…. قهرمانی که بسیاری را کشت و مجروح و هتک حرمت کرد
و امیدوارم کسی دیگر نداند
که آخرین جرقهی امید را من در چشمانش خاموش کردم
تمنی می کنم خدایا … فرشتهی مرگ را بفرست
لبهایم از لولهی تفنگ بوسه می طلبند
تمنی می کنم خدایا …نمی خواهم به جهنم بروم
