۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

نوشته‌ی پشت تراکت




تکیه دادم به سنگ قبر و سیگار می کشم . موقع روشن کردن سیگار شمعی رو که تقریبا ذوب شده و بیشتر مومش ماسیده روی سنگ قبر روشن می کنم . نه به خاطر ادای احترام و در خواست آمرزش یا چیز دیگه , فقط به خاطر اینکه نور شمع رو دوست دارم . این علاقه چندبار نزدیک بود باعث خاکستر شدن خودم و همه‌ی دارایی ناچیزم بشه اما هنوز نتونستم به وسوسه‌ی زل زدن به شعله‌ی نارنجی تو تاریکی غلبه کنم . انگار شعله مینیاتور یکی از خاطرات دورمه . شبح بدن دختری که با لباس قرمز براق می رقصه و پیچ و تاب میده به بدنش و نفس نفس میزنه وقتی نگاهم بهش می افته درست مثل این شعله وقتی بازدمم بهش می خوره . گاهی مچ خودم رو می گیرم در حالی که دارم سعی می کنم شمعی رو که هیچی ازش نمونده باز روشن کنم و هی سعی می کنم و تکرار می کنم و گاهی ساعتها می گذره تا بفهمم کارم چقدر مضحک و ابلهانه است . مردم عقیده دارند بیمارم . دکتر عقیده داشت وسواس مالیخولیایی دارم . همکار مونثش عقیده داشت معتادم به مقاربت بی دلبستگی . من هم سعی کردم نا امیدش نکنم . خودم عقیده دارم … نه … حدس می زنم که دچار سندرم لکه گیری هستم . لکه گیر به کسی میگن که کارش کارش پیدا کردن چاله ها و ترک های کف جاده و پر کردنشون با آسفالت تازه‌س . من سعی می کنم لحظاتی که تو حافظه‌ام دارم لکه گیری کنم تا جایی که انقدر خوب بشن که بشه هزاران بار مرورشون کرد . نمی دونم قبلا کسی قبلا این مرض رو جایی ثبت کرده یا نه . زیاد هم در بند این نیستم که به اسم من ثبت شه . آدما معمولا دوست ندارن اسمشون با یه نوع عفونت مزمن روحی مترادف باشه .شمع به رعشه افتاده و چیزی تا خاموش شدنش نمونده .چشمم به نوشته‌‌ی روی سنگ قبر میفته : ” به یاد مادر , مادربزرگ و همسری مهربان .” هیچ کدوم از این سه عنوان برای من معنی خاصی ندارند . چیزی از آدمایی که اینطور خطاب میشند نمی دونم . ولی شاید دخترای لانگ اشتراسه بدونند . شاید برم ازشون بپرسم.


۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

Our Hero




The rain will wash their faces
Of Their sweat and others blood
Every crime needs an excuse
” We kill in the name of God”
But late at night , the fear returns
I sit in the bird’s nest , hold my gun and pray :
Take away our fear and light our way
But for some reason I can’t forget
The screams of the innocent , The faces of the dead
Here , Death is so close yet salvation so far away
I’m a hero who’s killed , raped and disabled many
and hopefully no one will know this but me
That I put out the last spark of hope in her eyes
Please God … Send the reaper
For my lips desire an eternal kiss from my gun barrel
Please god … I don’t want to go to hell



باران از چهره هایشان خواهد زدود
عرق ایشان و خون دیگران را
هر جنایت عذری می طلبد :
” ما در راه خدا می کشیم.”
اما نیمه شب , ترس باز می گردد
در برج دیده‌بانی می نشینم و تفنگ در دست دعا می کنم :
وحشت را از ما دور گردان و راهمان را روشن
ولی نمی توانم فراموش کنم
ضجه های بی گناهان و چهره های مردگان را
اینجا , مرگ بس نزدیک و رستگاری بس دور
من…. قهرمانی که بسیاری را کشت و مجروح و هتک حرمت کرد
و امیدوارم کسی دیگر نداند
که آخرین جرقه‌ی امید را من در چشمانش خاموش کردم
تمنی می کنم خدایا … فرشته‌ی مرگ را بفرست
لبهایم از لوله‌ی تفنگ بوسه می طلبند
تمنی می کنم خدایا …نمی خواهم به جهنم بروم


بخشی از پروژه‌ی

"گرنیکا"