۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

سیگار و من


اینجا رو خوندم و حس کردم باید یه چیزی اضافه کنم :

یکی از لحظه هایی که حاضر شدم سرطان ریه رو بخاطرش با آغوش باز بپذیرم وقتی بود که :
دختره سیگار رو می ذاره گوشه ی لبش و یه پک می زنه بعد به تو تعارفش می کنی و می بینی رد ماتیکش رو فیلتر سیگار مونده ... هیچ جوری نمی تونی دستش رو رد کنی

یکیم وقتی که دختره از سیگار کام می گیره و لب به لب کام سیگار رو ازش می گیری
ر.ک : ویدیوی Lip Gloss and Black - Atreyu

آنچه مرا می سازد

سیگار ...
مشروب...
موزیک....
مازوخیسم...
درد ....
کابوس....
نفرت.....
حقوق برباد رفته....
وحشت .....
تنهایی .....
خشم....
این داستان کماکان ادامه دارد....

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

سراب دوراهی

سیگار بر لب گوشه ی دیوار تکیه داده بود و یک بطری اسکاچ کنار دستش بود.
سیگارش را روی پایش خاموش کرد و از ته مانده ی بطری اسکاچ کمی سر کشید و کمی روی سوختگی ریخت .
دندانهایش را بهم فشار داد و زیر لب گفت لعنت بهت کثافت ... لعنت بهت که نه می تونم باهات باشم نه می تونم ازت دل بکنم.
موبایلش را به آنطرف اتاق پرت کرد طوری که تکه هایش د اطراف پخش شدند.
اسلحه ی نه میلیمتری را از جیبش درآورد
لوله را توی دهانش گذاشت
شلیک کرد
پنج دقیقه بعد در حالی که از صورتش که قسمتی از آن را گلوله سوراخ کرده بود خون می ریخت سینه خیز کف اتاق دنبال چیزی برای بند آوردن خون می گشت.
یک ربع بعد در حالی که در خون خود غوطه ور بود به عدم پیوست.

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

Dead wrong


دخترک با احتیاط در کوچه ی تاریک حرکت می کرد . می ترسید . دلش می خواست زودتر به خانه برسد.
احساس کرد چند نفر او را دنبال می کنند .
صدایی شنید : امشب مال مایی خوشگله .
دستی او را از پشت گرفت . با نا امیدی جیغ کشید و کمک خواست.
شش نفر بودند. قیافه های خشن و دوتایشان چاقو در دست داشتند.
در حالی که حرکت دست یکی از آنها را روی بدنش حس می کرد به جیغ کشیدن ادامه داد.
-: هر چی می خوای جیغ بزن . هیچکس صداتو نمی شنوه
یکی از آنها که جای زخمی روی صورتش برق میزد کیف دستیش را بزور از او گرفت و شروع به گشتن درونش کرد.
با نیشخند کریهی گفت : چیز دندونگیری این تو نیست . باید خودت جبرانش کنی.
ناگهان سایه ای در انتهای کوچه پدیدار شد . سایه ی یک مرد که بارانی پوشیده بود
با تحکم گفت: ولش کنین.
اوباش خندیدند و یکی از آنها گفت : مث اینکه دوست داری صورت قشنگت رو خط خطی کنیم؟
مرد با سرعتی باور نکردنی خودش را از انتهای کوچه به آنها رساند و گلویش را به تیغه ی چاقوی لاتی که جلو آماده ی درگیری ایستاده بود چسباند : سعیتو بکن
-:" مث این که دیوونه س بچه ها . ولی بد نیست حالش رو بگیریم. " و تیغه ی چاقو را روی گلوی مرد کشید . زخم به همان سرعتی که ایجاد شده بود ناپدید شد.
از آستین بارانی مرد تیغه ی بلندی بیرون آمد و او تیغه را در شکم لات چاقو بدست فرو کرد.
بقیه که شاهد صحنه بودند دست از سر دخترک برداشتند و به مرد حمله کردند. دخترک با وحشت خود را به دیودار چسباند و چشمانش را بست .
درگیری آغاز شد و قطرات خون و اعضای قطع شده بود که به اطراف پرتاب می شد تا زمانی که تنها کسی که ایستاده بود مرد بارانی پوش بود.تیغه ی متصل به دستش را با لباس یکی از اوباش پاک کرد و تیغه دوباره سرجایش برگشت. به آرامی به سمت دخترک رفت و صورتش را نوازش کرد.
دخترک گفت : ممنونم . ممنون که منو نجا دادی
مرد زمزمه کرد :" متاسفانه امروز روز بدشانسیته چون جای یه قهرمان یه هیولا نصیبت شده "
موهای دختر را از روی گردنش کنار زد و دندانهای نیشش را در گردن دختر فرو کرد.

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

Apocalypse Grand Finale


دختر و پسر زخمی خودشون به ماشین دخترک رسوندن و سوار شدند و به سرعت از اونجا دور شدند. خودشون می دونستند وقت زیادی ندارن و به زودی جزو جسد های مترک میشن.
بنابر ماشین رو روندند و رسیدند به جای امن که هنوز آلودگی بهش نرسیده بود و بعد از یه معاشقه ی طولانی رو صندلی عقب ماشین هر کدوم یه گلوله تو مغز خودشون خالی کردند.
اینطوری بود که پرونده ی نوع آدمیزاد با خودکشی تنها بازماندگانش به پایان رسید و این دو نفر سیبی که اجدادشون خورده بودند رو بالا آوردند.
واقعا سیاره ی زمین زیباست اگه نکبت وجود آدمیزاد ازش پاک شه.

۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

Apocalypse Pt.4

جسدهای متحرک بوی گوشت را از درون آپارتمان دخترک استشمام کرده بودند و خودشان را محکم به در می کوبیدند.
پسر و دختر کنار هم دراز کشیده بودند و سیگار دود می کردند . دخترک آشکارا با حضور پسر اعتماد به نفس و آرامش پیدا کرده بود.
در میان صدای ناله های جسد ها و ضرباتشان به در رو به پسر گفت : هیچ فکر نمی کردم واسه کسی اهمیت داشته باشم که بیاد دنبالم ... فکر نمی کردم کسی زنده باشه
-: من هم فکر نمی کردم تو زنده باشی .... موبایل ها هم قطع بود و تنها راه فهمیدنش این بود که بیام دنبالت .
-: حالا چیکار می خوایم بکنیم.
-: دو راه داریم ، یا بمونیم اینجا که معلوم نیست تا کی در جلوی این جونورا دووم بیاره و بریزن تو .... یا این که بریم بیرون و دنبال یه جای امن بگردیم.
-: من می ترسم
(پسر با خنده ی بلند ) : اتفاقا من هیچ وقت به اندازه ی امروز تفریح نکردم . استرس هم جزئی از تفریحه . ماشینت سالمه؟
-: آره
-: پس راه بیفت بریم . (اسلحه کمری را به دختر می دهد ) می تونی از این استفاده کنی ؟ من با چاقو پشتیبانیت می کنم
- : تا حالا همچین کاری نکردم ولی سعی می کنم
(اسلحه را می گیرد ) ببین این ضامنه ، اینجوری مسلح میشه و اینجوری هم خشاب رو عوض می کنی . سرشون رو نشونه بگیری فکر می کنم مساله حل باشه . سه تا خشاب یدک هم دارم که باید یه جایی بذاری که سریع بتون عوض کنی. مشکلی که نیست؟
-: نمی دونم ... فکر نکنم
-: اگه می خوای زنده بمونی باید مطمئن باشی .... من با سه شماره در رو باز می کنم و تو روبروی در می ایستی و می زنیشون . هر چه بیشتر بهتر منم کنار در مواظبم که اگه یکیشون خواست بیاد تو سلاخیش کنم
آماده ای؟
1
...
2
...
3

(صدای شلیک های متوالی)

Apocalypse Pt.3

در حالی که راهش از بین مرده های از گور بازگشته با ضربه های چاقو و شلیک اسلحه به سمت آپارتمان دخترک باز می کرد زمین خورد خورد و یکی از جسد ها روی او پرید . چشمها و دندانهای جسد از میان خونهای روی صورت له شده اش می درخشید و آب دهانش بیرون می چکید .
چاقویش را محکم در کاسه ی چشم جسد فرو کرد و سینه خیز با شلیک های پیاپی خودش را به درب آپارتمان رساند . ایستاد و با لگد درب را شکست و داخل آپارتمان پرید . سعی کرد درب را ببندد و برای این کار مجبور شد دست جسدی که از لا در بیرون مانده بود و نا امیدانه به دنبال گوشت آدمیزاد در هوا چنگ می زد را قطع کند.
خانه خالی بود .... دخترک تنها زندگی می کرد .
برق قطع بود . فندکش را روشن کرد و در نور آن با احتیاط از پله ها بالا رفت .
دخترک که در گوشه ی دیوار نشسته بود و زانوهایش را مثل بچه ها بغل کرده بود و می لرزید . با دیدن او جیغی کشید و با حالت هیستریک خودش را به دیوار چسباند.
پسر لبخندی و زد و با خونسردی سیگاری روشن کرد : " خوب دنیا به آخر رسیده و احتمالا تنها مرد زنده ی این اطراف منم .... حالا چیکار کنیم ؟ "