۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

سراب دوراهی

سیگار بر لب گوشه ی دیوار تکیه داده بود و یک بطری اسکاچ کنار دستش بود.
سیگارش را روی پایش خاموش کرد و از ته مانده ی بطری اسکاچ کمی سر کشید و کمی روی سوختگی ریخت .
دندانهایش را بهم فشار داد و زیر لب گفت لعنت بهت کثافت ... لعنت بهت که نه می تونم باهات باشم نه می تونم ازت دل بکنم.
موبایلش را به آنطرف اتاق پرت کرد طوری که تکه هایش د اطراف پخش شدند.
اسلحه ی نه میلیمتری را از جیبش درآورد
لوله را توی دهانش گذاشت
شلیک کرد
پنج دقیقه بعد در حالی که از صورتش که قسمتی از آن را گلوله سوراخ کرده بود خون می ریخت سینه خیز کف اتاق دنبال چیزی برای بند آوردن خون می گشت.
یک ربع بعد در حالی که در خون خود غوطه ور بود به عدم پیوست.