۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

درد ماندن

......
.......
........

لبهایش....
چشمهایش....
تنهایی......
پستی انسانها....
بوی عفن دنیای بیرون....
سیگار پشت سیگار...
مشت مشت قرص آرامبخش که حالا حتی حوصله نداری با یک لیوان آب فرو ببریشان....
کابوس های تمام نشدنی و وقتی بیدار می شوی کابوس واقعی تازه شروع شده است.

لبخند می زنی و به امید تمام کردن مصائب.....

کلیک ... کلیک

اسلحه‌ی روی شقیقه ات خالی است .

از درد فریاد می کشی ...
درد نادیدنی...
درد ناگفتنی...
درد ماندن.

۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

ادای دین..... ورژن آرش

خوندن این پست اپیوم منو به فکر انداخت اینجا یادی از همه ی بلاگر هایی که چه تو دنیای مجازی چه تو دنیای واقعی تغییری تو زندگیم ایجاد کردن بکنم:
پوریا که بیخیالی و خونسردیش از تو نوشته هاش هم معلومه .... گاهی وقتا درب و داغون میشینی پای گودر و خوندن یه پست پوریا کلا حال و هواتو عوض می کنه.عکساش هم عالیند.تو دنیای واقعی هم خوشحالم که باهاش دوستم.
شیخ راست کرده که طنز ا.ر.و.تیک عالیش باعث میشه مث دیوونه ها پای کامپیوتر قهقهه بزنی.
آقای تمام فلزی : نابغه ی نوشتن طنز سیاه و داستان کوتاه گروتسک . خیلی چیزا تو سبک نوشتنم رو از امین فولادی دارم.
فرهاد با دو بلاگ بلک بوک که یکی شامل لیریک های عالی از آهنگ های عالی اجرا شده توسط بند های عالیه و خوشحالم که من هم گاهی شانس نوشتن توش رو داشتم و یکی تراوشات ذهنی یک متال هده که بطرزی عالی تبدیل به پست های یه بلاگ شده . بجز اینها یه دوست خوب با طرز فکر مشابهه.
مهران که اون هم دوست خوبیه و پست های اجتماعی و معرفی موزیکش عالیند. برای کسی که می خواد وب نویسی یاد بگیره هم بلاگش سورس خوبیه.
و خود اپیوم که هم مینیمال نویس با استعدادیه و هم دوست خوبی ایضا

.......

نزدیک 363 تا بلاگ دیگه هم تو گوگل ریدرم هستن که خیلی هاشون الهام بخش نوشته هام هستند و خیلی هاشون هم لحظه های خوبی با خوندنشون برام ساختن ..... امیدوارم همگی مدام باشند



۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

سیگار و من


اینجا رو خوندم و حس کردم باید یه چیزی اضافه کنم :

یکی از لحظه هایی که حاضر شدم سرطان ریه رو بخاطرش با آغوش باز بپذیرم وقتی بود که :
دختره سیگار رو می ذاره گوشه ی لبش و یه پک می زنه بعد به تو تعارفش می کنی و می بینی رد ماتیکش رو فیلتر سیگار مونده ... هیچ جوری نمی تونی دستش رو رد کنی

یکیم وقتی که دختره از سیگار کام می گیره و لب به لب کام سیگار رو ازش می گیری
ر.ک : ویدیوی Lip Gloss and Black - Atreyu

آنچه مرا می سازد

سیگار ...
مشروب...
موزیک....
مازوخیسم...
درد ....
کابوس....
نفرت.....
حقوق برباد رفته....
وحشت .....
تنهایی .....
خشم....
این داستان کماکان ادامه دارد....

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

سراب دوراهی

سیگار بر لب گوشه ی دیوار تکیه داده بود و یک بطری اسکاچ کنار دستش بود.
سیگارش را روی پایش خاموش کرد و از ته مانده ی بطری اسکاچ کمی سر کشید و کمی روی سوختگی ریخت .
دندانهایش را بهم فشار داد و زیر لب گفت لعنت بهت کثافت ... لعنت بهت که نه می تونم باهات باشم نه می تونم ازت دل بکنم.
موبایلش را به آنطرف اتاق پرت کرد طوری که تکه هایش د اطراف پخش شدند.
اسلحه ی نه میلیمتری را از جیبش درآورد
لوله را توی دهانش گذاشت
شلیک کرد
پنج دقیقه بعد در حالی که از صورتش که قسمتی از آن را گلوله سوراخ کرده بود خون می ریخت سینه خیز کف اتاق دنبال چیزی برای بند آوردن خون می گشت.
یک ربع بعد در حالی که در خون خود غوطه ور بود به عدم پیوست.

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

Dead wrong


دخترک با احتیاط در کوچه ی تاریک حرکت می کرد . می ترسید . دلش می خواست زودتر به خانه برسد.
احساس کرد چند نفر او را دنبال می کنند .
صدایی شنید : امشب مال مایی خوشگله .
دستی او را از پشت گرفت . با نا امیدی جیغ کشید و کمک خواست.
شش نفر بودند. قیافه های خشن و دوتایشان چاقو در دست داشتند.
در حالی که حرکت دست یکی از آنها را روی بدنش حس می کرد به جیغ کشیدن ادامه داد.
-: هر چی می خوای جیغ بزن . هیچکس صداتو نمی شنوه
یکی از آنها که جای زخمی روی صورتش برق میزد کیف دستیش را بزور از او گرفت و شروع به گشتن درونش کرد.
با نیشخند کریهی گفت : چیز دندونگیری این تو نیست . باید خودت جبرانش کنی.
ناگهان سایه ای در انتهای کوچه پدیدار شد . سایه ی یک مرد که بارانی پوشیده بود
با تحکم گفت: ولش کنین.
اوباش خندیدند و یکی از آنها گفت : مث اینکه دوست داری صورت قشنگت رو خط خطی کنیم؟
مرد با سرعتی باور نکردنی خودش را از انتهای کوچه به آنها رساند و گلویش را به تیغه ی چاقوی لاتی که جلو آماده ی درگیری ایستاده بود چسباند : سعیتو بکن
-:" مث این که دیوونه س بچه ها . ولی بد نیست حالش رو بگیریم. " و تیغه ی چاقو را روی گلوی مرد کشید . زخم به همان سرعتی که ایجاد شده بود ناپدید شد.
از آستین بارانی مرد تیغه ی بلندی بیرون آمد و او تیغه را در شکم لات چاقو بدست فرو کرد.
بقیه که شاهد صحنه بودند دست از سر دخترک برداشتند و به مرد حمله کردند. دخترک با وحشت خود را به دیودار چسباند و چشمانش را بست .
درگیری آغاز شد و قطرات خون و اعضای قطع شده بود که به اطراف پرتاب می شد تا زمانی که تنها کسی که ایستاده بود مرد بارانی پوش بود.تیغه ی متصل به دستش را با لباس یکی از اوباش پاک کرد و تیغه دوباره سرجایش برگشت. به آرامی به سمت دخترک رفت و صورتش را نوازش کرد.
دخترک گفت : ممنونم . ممنون که منو نجا دادی
مرد زمزمه کرد :" متاسفانه امروز روز بدشانسیته چون جای یه قهرمان یه هیولا نصیبت شده "
موهای دختر را از روی گردنش کنار زد و دندانهای نیشش را در گردن دختر فرو کرد.

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

Apocalypse Grand Finale


دختر و پسر زخمی خودشون به ماشین دخترک رسوندن و سوار شدند و به سرعت از اونجا دور شدند. خودشون می دونستند وقت زیادی ندارن و به زودی جزو جسد های مترک میشن.
بنابر ماشین رو روندند و رسیدند به جای امن که هنوز آلودگی بهش نرسیده بود و بعد از یه معاشقه ی طولانی رو صندلی عقب ماشین هر کدوم یه گلوله تو مغز خودشون خالی کردند.
اینطوری بود که پرونده ی نوع آدمیزاد با خودکشی تنها بازماندگانش به پایان رسید و این دو نفر سیبی که اجدادشون خورده بودند رو بالا آوردند.
واقعا سیاره ی زمین زیباست اگه نکبت وجود آدمیزاد ازش پاک شه.