۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

توهم رقت انگیز



Would you look away Ma’am?

Would you leave him alone?

Lest you be the reminder of a bed of bloody thorns

In a dead December night

A man awaits his demise

He melts as he could see , her eyes beneath your eyes

This pathetic pile of ashes

This shadow of a man

Has The Devil beneath his skin but has a bottle in his hand

A man so fragile

Who gets tortured by a painting

A loss so lethal

That makes him shriek when it’s raining

The poor man caught in nightmares , barely makes a whisper :

If only someone was kind enough to do some charity

And wasted a little bullet to put him out of his misery


--------------------------------------


می شود نگاه نکنید خانم ؟

می شود راحتش بگذارید؟

و یادآور تختی با میخ های خونین نباشید

شبی بی روح در دسامبر

مردی منتظر مرگ است

چشمان او را در پس چشمان تو می بیند و تحلیل می رود

این توده‌ی رقت بار از خاکستر

این سایه‌ی باقی مانده

از مردی که شیطان در جلدش و بطری در دستش است

آنقدر نحیف که که دیدن یک تصویر آزارش می دهد

مصیبتی چنان مرگبار که وقت باران به ضجه وادارش می کند

مرد بیچاره گرفتار کابوس ، به سختی زمزمه می کند

کاش کسی آنقدر رئوف بود

که گلوله‌ای به رسم صدقه خرج او می کرد.



--------------------------------------------

بخشی از پروژه‌ی حوا

وبلاگ گروهی مونان

Empty rooms - where we learn to live without love



جزو معدود چیزایی که هنوز می تونه کنجکاوی منُ تحریک کنه اتاق خواب آدمهاست .

البته به جز اتاق خواب زوجها :


" اتاق خواب یک زوج جوان / میانسال / کهنسال تصویر تراژیک تکررات تـخـمـی زندگی آدمیزادگانی‌ست که استقلال خود را درون مستراح انداخته ، بر آن قضای حاجت کرده اند و محزون به تماشای حرکت مارپیچیِ نزولیش به سمت عدم ایستاده‌اند . "
پـ.فـیوس حکیم - خطابه‌ی فولان

به واقع تا یک سن مشخصی من هیچ اطلاعی از این که اتاق یک نفر ادم عادی چه شکلی می تونه باشه نداشتم .
بعدها به طور تصادفی موفق به دیدن اتاق یکی دو نفر شدم و به سرعت ذهن شروع کرد به تحلیل و بافندگی که صاحب این اتاق چطور آدمی می تونه باشه وقتی میاد اینجا و احتمالا احساس امنیت می کنه و ماسکش رو برمیداره .
و این که به چی فکر می کنه و چیکار می کنه وقتی اینجاست .
از اون دوران تا الان این عادتُ حفظ کردم و اتاق های آدمهای مختلفی رو دیدم و گاهی سعی کردم در ذهن خودم ( و اخیرا بعد از معلول شدن حافظه‌ی بلند مدت به حالت مکتوب و مصور ) ثبت کنم .
شاید برای اطمینان از این که آدم های عادی واقعا وجود دارند و واقعا زندگی می کنند مستقل از ورودی ها و خروجی های ذهن من .

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

لحظه نگاری مشکلات بی اهمیت طبقه متوسط و از این قبیل



اونکه تنها نشسته تو سلف و غذا می خوره
اونکه قرار بوده بره فضا ولی افتاده کف زمین , گوشه‌ی اتاق داره عر می زنه , چشاش قرمز تر شدن
اونکه آیپاد تو گوشش , دستاش تو جیبش , سلونه سلونه راه میره تو سرما
اونکه وسط خیابون یدفه خشک میشه سرجاش , برمی گرده با حسرت پشت سرشُ نگاه می کنه
اونکه تو بیمارستان خوابیده , دارن لوله می کنن تو حلقش
اونکه ماشینشُ پارک کرده یه گوشه سرشُ گذاشته رو فرمون
اونکه مست افتاده کف اتاقش سقفُ نگاه می کنه , ته سیگارش فرشُ سوزونده
اونکه صورتش مدتهاس رنگ تیغ و ریش تراش ندیده
اونکه زیر بارون نشسته رو بلوک سیمانی , آب قطره قطره از هفت چاکش می چکه
اونکه آرایش چشاش جاری شده و ماسیده روی صورتش , از دوشب پیش
اونکه وسط مهمونی عذر یدفعه پا میشه میره تو توالت به عق زدن
اونکه پیژامه‌ی نیلیِ تیمارستانُ تنش کردن , بی حال و بی حالت از پنجره بیرونُ نگاه می کنه

کی شما رو می بینه ؟

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

Nothing to do except hold on to nothing






"اصوات"
بخشی از پروژه‌ی "مغاک"
وبلاگ گروهی مونان


۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

نوشته‌ی پشت تراکت




تکیه دادم به سنگ قبر و سیگار می کشم . موقع روشن کردن سیگار شمعی رو که تقریبا ذوب شده و بیشتر مومش ماسیده روی سنگ قبر روشن می کنم . نه به خاطر ادای احترام و در خواست آمرزش یا چیز دیگه , فقط به خاطر اینکه نور شمع رو دوست دارم . این علاقه چندبار نزدیک بود باعث خاکستر شدن خودم و همه‌ی دارایی ناچیزم بشه اما هنوز نتونستم به وسوسه‌ی زل زدن به شعله‌ی نارنجی تو تاریکی غلبه کنم . انگار شعله مینیاتور یکی از خاطرات دورمه . شبح بدن دختری که با لباس قرمز براق می رقصه و پیچ و تاب میده به بدنش و نفس نفس میزنه وقتی نگاهم بهش می افته درست مثل این شعله وقتی بازدمم بهش می خوره . گاهی مچ خودم رو می گیرم در حالی که دارم سعی می کنم شمعی رو که هیچی ازش نمونده باز روشن کنم و هی سعی می کنم و تکرار می کنم و گاهی ساعتها می گذره تا بفهمم کارم چقدر مضحک و ابلهانه است . مردم عقیده دارند بیمارم . دکتر عقیده داشت وسواس مالیخولیایی دارم . همکار مونثش عقیده داشت معتادم به مقاربت بی دلبستگی . من هم سعی کردم نا امیدش نکنم . خودم عقیده دارم … نه … حدس می زنم که دچار سندرم لکه گیری هستم . لکه گیر به کسی میگن که کارش کارش پیدا کردن چاله ها و ترک های کف جاده و پر کردنشون با آسفالت تازه‌س . من سعی می کنم لحظاتی که تو حافظه‌ام دارم لکه گیری کنم تا جایی که انقدر خوب بشن که بشه هزاران بار مرورشون کرد . نمی دونم قبلا کسی قبلا این مرض رو جایی ثبت کرده یا نه . زیاد هم در بند این نیستم که به اسم من ثبت شه . آدما معمولا دوست ندارن اسمشون با یه نوع عفونت مزمن روحی مترادف باشه .شمع به رعشه افتاده و چیزی تا خاموش شدنش نمونده .چشمم به نوشته‌‌ی روی سنگ قبر میفته : ” به یاد مادر , مادربزرگ و همسری مهربان .” هیچ کدوم از این سه عنوان برای من معنی خاصی ندارند . چیزی از آدمایی که اینطور خطاب میشند نمی دونم . ولی شاید دخترای لانگ اشتراسه بدونند . شاید برم ازشون بپرسم.