بارون مياد . كاغذ سفيد زل زده به من و سعي مي كنم نديده بگيرمش .
يه سيگار تو قوطي سيگار باقي مانده … آخرين فشنگ خشاب .
يخهاي تو ليوان دارن آب ميشن . بخار ملايم الكل تو چشامه و تو حافظهام .
بارون شديدتر شده .
وقتي نگاهم رو از پنجره برمي گردنم صداي بارون مث صداي ماري مي مونه كه سرما خورده ولي بازم اصرار داره بلا انقطاع هيس كنه . يا مث صداي دوش كه باز مونده باشه وقتي برمي گردي خونه .
هيچ نشونهي خوبي نيست اين صداي آب.
در رو باز مي كني با احتياط نگاه مي كني … يواش يواش …از دم در نگاهت رو كف زمين حركت ميدي تا ميرسي به حلقه هاي صورتي رنگ شناور دور چاهك شبيه كاغذ ابر وباد رو كف سفيد سراميكي . تصوير كه تو مغزت كامل ميشه نگاهت سريعتر حركت مي كنه .
آها اونجا . كنج ديوار . روي زمين نشسته و تكيه داده به ديوار و موهاش سياه سياه ريخته تو صورتش . سرش خم شده ، از نوك موهاش آب مي چكه . يه رگهي باريكي از مايع تيره رنگ از صورتش روان شده و از كنار سينه اش سر مي خوره پايين . احتمالا باقيمونده آرايش ديشب . دورش يه حوضچهي سرخ تيره درست شده كه ذره ذره با آب مخلوط ميشه و رقيق ميشه .
تصاوير بعدي كامل تو ذهنم ثبت نشدند . فقط فلش هايي از پاره كردن آستين پيرهنم ، با بدن نيمه جون پتوپيچ در بغل دويدن ، بزرگ شدن لكه هاي خون رو پتو ، چراغهاي فلورسنت بخش اورژانس ، پليس جواني كه بهم سيگار تعارف كرد و از شدت لرزش نتونستم روشنش كنم …..
- آتيش داري؟
حواس پنجگانه يكي يكي به زمان حال برمي گردند .
دخترك نوزده بيست ساله به نظر مي رسه .
فندك مي زنم و سيگارش رو روشن مي كنم .
- چي مي نويسي ؟
طعم گس اسكاچ توي مغزم تير مي كشه : هيچي . دارم سعي مي كنم . هنوز به جايي نرسيدم .
بوي عطرش از بين بوي الكل و سيگار راه باز مي كنه . تند و خنك .
به طرز بدي آشناست اين عطر . يك دليل بيشتر براي تير كشيدن مغز .
صداي پيانو مياد … نگاه مي كنم به پيانوي سياه خاك گرفته گوشهي بار كه سالهاست كسي پشتش ننشسته.
سر مي گردونم تا منبع صدا رو پيدا كنم : مي شنوي ؟
- چي رو؟
آهنگ واضح تر ميشه : يكي داره پيانو ميزنه .
- من چيزي نمي شنوم . چطوريه آهنگش ؟
با دقت بهش نگاه مي كنم … موهاي خرمايي با چشمهاي درخشان ، سيگار بين انگشت هاي كشيده با لاك تيره : بد …. يادت ميندازه كه مرده ها مردهن و رفته ها رفتهن .
سهم من در كار گروهي : مجموعهي آرپجيو