۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

حواس خاکستری


بارون مياد . كاغذ سفيد زل زده به من و سعي مي كنم نديده بگيرمش .

يه سيگار تو قوطي سيگار باقي مانده … آخرين فشنگ خشاب .

يخهاي تو ليوان دارن آب ميشن . بخار ملايم الكل تو چشامه و تو حافظه‌ام .

بارون شديدتر شده .

وقتي نگاهم رو از پنجره برمي گردنم صداي بارون مث صداي ماري مي مونه كه سرما خورده ولي بازم اصرار داره بلا انقطاع هيس كنه . يا مث صداي دوش كه باز مونده باشه وقتي برمي گردي خونه .

هيچ نشونه‌ي خوبي نيست اين صداي آب.

در رو باز مي كني با احتياط نگاه مي كني … يواش يواش …از دم در نگاهت رو كف زمين حركت ميدي تا ميرسي به حلقه هاي صورتي رنگ شناور دور چاهك شبيه كاغذ ابر وباد رو كف سفيد سراميكي . تصوير كه تو مغزت كامل ميشه نگاهت سريعتر حركت مي كنه .

آها اونجا . كنج ديوار . روي زمين نشسته و تكيه داده به ديوار و موهاش سياه سياه ريخته تو صورتش . سرش خم شده ، از نوك موهاش آب مي چكه . يه رگه‌ي باريكي از مايع تيره رنگ از صورتش روان شده و از كنار سينه ‌اش سر مي خوره پايين . احتمالا باقيمونده‌ آرايش ديشب . دورش يه حوضچه‌ي سرخ تيره درست شده كه ذره ذره با آب مخلوط ميشه و رقيق ميشه .

تصاوير بعدي كامل تو ذهنم ثبت نشدند . فقط فلش هايي از پاره كردن آستين پيرهنم ، با بدن نيمه جون پتوپيچ در بغل دويدن ، بزرگ شدن لكه هاي خون رو پتو ، چراغهاي فلورسنت بخش اورژانس ، پليس جواني كه بهم سيگار تعارف كرد و از شدت لرزش نتونستم روشنش كنم …..

- آتيش داري؟

حواس پنجگانه يكي يكي به زمان حال برمي گردند .

دخترك نوزده بيست ساله به نظر مي رسه .

فندك مي زنم و سيگارش رو روشن مي كنم .

- چي مي نويسي ؟

طعم گس اسكاچ توي مغزم تير مي كشه : هيچي . دارم سعي مي كنم . هنوز به جايي نرسيدم .

بوي عطرش از بين بوي الكل و سيگار راه باز مي كنه . تند و خنك .

به طرز بدي آشناست اين عطر . يك دليل بيشتر براي تير كشيدن مغز .

صداي پيانو مياد … نگاه مي كنم به پيانوي سياه خاك گرفته گوشه‌ي بار كه سالهاست كسي پشتش ننشسته.

سر مي گردونم تا منبع صدا رو پيدا كنم : مي شنوي ؟

- چي رو؟

آهنگ واضح تر ميشه : يكي داره پيانو ميزنه .

- من چيزي نمي شنوم . چطوريه آهنگش ؟

با دقت بهش نگاه مي كنم … موهاي خرمايي با چشمهاي درخشان ، سيگار بين انگشت هاي كشيده با لاك تيره : بد …. يادت ميندازه كه مرده ها مرده‌ن و رفته ها رفته‌ن .


سهم من در كار گروهي : مجموعه‌ي آرپجيو

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

We return back home!



پرم تا خرخره از افكار عجيب و توهمات و احساسات متناقض
خاطرات نصفه ، مخاطرات محو
فلش هاي مداوم از انقلاب تا وليعصر ، دوربين و اسپري رنگ
كافه هنر ، بارانداز ، پراگ ، كوله‌ي لپ تاپ
چارراه استانبول ، جنون شادي بخش عصيان
شهرك اكباتان
خط بي آر تي
پارك ساعي
بيمارستان لقمان
بيمارستان طالقاني
جوكر ، بنكسي ، تايلر دردن ، آنارشي براي ما ايده آليستها
ما كه ريده شد به ايده آلمان و خنثي شديم و پراكنده


شما كه هستيد .... اگر حل نشديد به ديگران بگوييد
زماني "ما" بوديم ... ياغي ، سرشار
عالم به اينكه روزي كسي مي خواند ديوار نوشته ها را
خودش را در آيينه‌ي ما مي بيند
نه افسرده‌ام نه پشيمان
بهتر از ما خواهند آمد
آنچه مردم نمي خواهند بشنوند را در گوششان عربده ميزنند
حقيقت را در چشمانشان تف مي كنند
آنچه ما كرديم را كامل مي كنند
ايده محقق خواهد شد ... ما از ياد مي رويم
قانعم به همين

-----------------
Amon Amarth - Varyags of Miklagaard
Genre : Melodic Death - Viking Metal
Album : Twilight Of The Thunder God
Download

"It's time to take farewell
We have been resolved
From the sacred oath we gave
It's time to go back home"





۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

معارف : در دانشگا


حاج آقا استاد : خب حالا شما بفرمایید علت وجودی و غایت انسان چیست؟
دانشجوی ویران : کاندام پاره و رسیدن به جایگاه رفیع گوسپندی؟
دوسدختر ویران دانشجوی ویران : هیجانات غریزی موقع خاموشیهای زمان جنگ و شستن کیون بچه؟
دوست ویران دوسدختر ویران دانشجوی ویران : اثبات کامل بودن مردانگی بابام و تماشای فارسی وان در خانه‌ی بخت؟
دانشجوی نخبه : استاد اینا تو امتحان میاد؟
دانشجوی کف کرده : عدم آشنایی با صنایع دستی و کسب مهارت در صنایع دستی؟
دانشجوی متعهد : لا الا ...(به کلاس چشم غره رفته وبه وکالت از بقیه پای رنجنامه‌ی خطاب به حراست امضا میزند)
حاج آقا استاد (آه جگرسوز) : خدا از سر تقصیرات همه‌ی ما بگذره .... جلسه‌ی آینده امتحان میان ترمه .

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

محکم بشین دارم میام


وقتی مرد من ناراحت نبودم ...
واسه مردنش البته ... سخت زندگی کرد ، راحت مرد ... جون نکند
بردن خاکش کنن ...من تو خونه نشسته بودم رو مبلی که همیشه خودش می نشست سیگار می کشید
رامشتاین گوش می دادم با دیسکمن قلابی چینی
واسه مراسم منو فرستادن نوار قرآن بگیرم ...تو خونش پیدا نمیشد
کار رو دست کاردون سپرده بودن احتمالا
ملت میومدن می رفتن عر وتیز می کردن ...من تخـمـم نبود
فقط همه سیا پوشیده بودن ... دیگه لباس من تو چش نمیومد
هش سال پیش فک کنم .... یادم نیس دقیقا
تابستون می باس بوده باشه
تا فروردین امسال نمی دونستم قبرش کجاس
صب زود رفتم
سیگار می کشیدم نیگا می کردم به سنگ قبر
کل‌ان‌جار می رفتم با خودم فلسفه نبافم ... ان بازی درنیارم
فک نکنم درباره اینکه زیر سنگه الان چی هس
یا الان کجاس مثلا ... چطوره وضعش ، بهتره ازم یا بدتره
نشد ... ته سیگارو انداختم زمین خواستم برم سوار ماشین شم
یه دفه فک کردم چرا گل نذاشتم رو قبرش
بعد گفتم به خودم آخه حیوون کی تو از این غلطا کردی که بار دومت باشه ... گل واسه چی واسه کی اصن؟
برگشتم یه نیگا کردم دیدم یه گلای قرمز- بنفش طوری رو یه قبری هست اونورتر
ازینا که ملت بعد عید میان سرقبر میذارن
رفتم دوتاشُ ورداشتم گذاشتم رو قبرش
خوشم اومد از کار خودم
برگشتنی تو ماشین رامشتاین گذاشتم .


-----------

پ . ن :

ماتریکس تازه اومده بود فیلمش با هم داشتیم نگا می کردیم
نیو و ترینیتی هی مهرورزی میکردن وسط گوله و انفجار و سقوط هلیکوپتر
یه دفه دراومد : بابا وسط معرکه بزن بکش جای لاسـیدن نیس بذارین تموم شه هر غلطی خواستین بکنین
نمیشه یه فیلم اکشن ببینم یاد این حرف نیفتم نخندم مث چیزخلا


۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

تخ کن پدسسگ تخ کن



- هرگهی که خوشمزه به نظر می آمد و خوشگل بود و دم دستت به دهان مبر فرزند ، نیاکانت آدم و حوا همینگونه خود و نسلهای بعدشان را به گاه دادند .

از فرمایشات پـ . فیوس زمانی که پس از خوردن میوه ای ناشناخته پدرش سوخت

-----------

پ . ن : آن حکیم بر این باور است که هسته های تلخ میوه حاوی ترکیبات پتاسیم سیانید بوده است و بیم جر خوردگی می رود.

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

Pofius Pays Tribute To Pink









You make me SIKH
I want you and I'm Hatin' it.

مجبوری مگه؟

از زور زدن ان درمیاد پست بلاگ درنمیاد فرزندم .

پـ .فیوس حکیم