در انتظارم .... انتظار دنیایی که در آن جنایت و قساوت نباشد... انتظار دنیایی که در آن تجاوز و شکنجه نباشد .... انتظار دنیایی که در آن به حیوانات و کودکان و بی دفاعان آسیب نرسد.... کسی به خاطر عقیده و نژاد و جنس آزار نبیند..... دیکتاتوری ، ستم ، عقده ، خیانت ، پستی وجود نداشته باشد...
....
....
در انتظار دنیایی هستم .... پاک شده از نوع بشر و همه ی پلیدی هایی که با خود به ارمغان آورده است
بدنهایشان در نور لرزان شمعها به هم می پیچیدند .... کمی بعد که کنار هم دراز کشیده بودند و سیگار می کشیدند دخترک به او گفت : می خواهم تا ابد با تو باشم . مرد رو برگرداند قطره اشکی از چشمانش فرو افتاد. دخترک پس از آن هرگز او را ندید.
--------
مرد در حالی که انگشتان خونیش را می لیسید با خود گفت : تا ابد بیش از آن که فکر می کنی تاریک و طولانیست عزیزم.... زمستان بود و از خونهای کنار جسد لات بدشانسی که به پستش خورده بود بخار بلند می شد.
پسرك و معشوقه اش به ديواره ي اتوبوس سرخ رنگ تكيه داده اند. حد فاصلشان ميله اي است كه قراراست عفت زنان را از شهوت مردان دور نگه دارد . چند كيلومتر آنطرف تر سه چهار ماشين باهم تصادف كرده و پشت سر خود ماري عظيم و دراز كه فلسهاي آتشينش را چراغهاي عقب ماشينها ساخته اند ، برجاي گذاشته . زوج جوان درون اتوبوس چند لحظه در سكوت به يكديگر خيره مي شوند و در مقابل چشمان فضول و خشگين مسافران اتوبوس لبهايشان را بر هم مي سايند . پسرك خم مي شود و زيپ ساك سياه كنار پايش را باز مي كند . صداي مهيب گلوله و جيغ درهم مي آميزد. از بيرون انگار درون اتوبوس عكاسي مي كنند ، انگار آتش بازي است. درب اتوبوس سرخ رنگ ، كه حالا داخلش هم با لكه هاي سرخ رنگ آميزي شده به آرامي باز مي شود. هردو جوان سلاح به دست و لبخند بر لب پياده مي شوند و به سمت مردمي كه بسختي و با گرفتن و بزمين انداختن ديگران سعي در بيرون آمدن از ماشينها و فرار دارند نشانه مي روند.