۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

Valentine's Specials : Project Destruction



برای کسانی که عادی نیستند و دوست ندارند ولنتاین را عادی برگزار کنند ... ولنتاین گهی تقدیم می کند :
مجموعه جملات زیر برای استفاده در چت ، اسمس بازی و حتی گفتگوی عادی بسته به موقعیت جمع آوری شده اند . عواقب استعمال نادرست متوجه خودتان است.

با نیش چاقویم روی بدن بی جانت حکاکی می کنم : ولنتاینت مبارک
عزیزم، ریدم به چشمهای به رنگ آسمانت ، ولنتاینت مبارک
آغوش تنگت را میخواهم گشاد کنم...ولنتاینت مبارک
عزیزم...هم تو را دوست دارم هم دختر خاله ات...ولنتاینت مبارک... به دختر خاله ات هم بگو
-: بگو پنکه +: پنکه -: ولنتاینت مبارک
از قول من به مادرت ولنتاین رو تبریک بگو
عزیزم دوستت دارم را شیاف کنم یا بگویم؟ ولنتاینت مبارک
عشقت مرا گـ.ایید ، پس عاشقانه می گـ.ایمت .ولنتاینت مبارک
دیشب با خواهرت توی رختخواب بودم نتوانستم تلفنت رو جواب بدم..... ولنتاینت مبارک عزیزم


با تشکر از همکاری فردارک و اسکولد



۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

دودها از کجا در می آیند



فرزندم ....گاهی وقتها هم دود از کـ.ونده بلند می شود
مثل همین راب هلفورد یا التون جان خودمان


پـ.فیوس حکیم

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

رو در رو



"آنان که با روشنایی دروغین دربرابرم ایستادند خواهند دید روزی را که با تاریکی راستین به زانو در خواهمشان آورد ."
وارلرد

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

مشتی خاک



" آنان که تصور می کنند برتر از دیگرانند باید به گورستانها بروند . آنجا ، معنای واقعی زندگی را درخواهند یافت : مشتی خاک . "
مرزهای کنترل - جیم جارموش

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

Rest in peace . Embraced by Red Roses




"To Die With Honor Is My Wish . To Die Like You."




۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

I have a dream



در انتظارم ....
انتظار دنیایی که در آن جنایت و قساوت نباشد...
انتظار دنیایی که در آن تجاوز و شکنجه نباشد ....
انتظار دنیایی که در آن به حیوانات و کودکان و بی دفاعان آسیب نرسد....
کسی به خاطر عقیده و نژاد و جنس آزار نبیند.....
دیکتاتوری ، ستم ، عقده ، خیانت ، پستی وجود نداشته باشد...

....

....

در انتظار دنیایی هستم .... پاک شده از نوع بشر
و همه‌ ی پلیدی هایی که با خود به ارمغان آورده است

۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه

ابدیت

بدنهایشان در نور لرزان شمعها به هم می پیچیدند .... کمی بعد که کنار هم دراز کشیده بودند و سیگار می کشیدند دخترک به او گفت : می خواهم تا ابد با تو باشم . مرد رو برگرداند قطره اشکی از چشمانش فرو افتاد. دخترک پس از آن هرگز او را ندید.

--------

مرد در حالی که انگشتان خونیش را می لیسید با خود گفت : تا ابد بیش از آن که فکر می کنی تاریک و طولانیست عزیزم....
زمستان بود و از خونهای کنار جسد لات بدشانسی که به پستش خورده بود بخار بلند می شد.